تبليغاتX
ارباب سخن

آدمی...

 

I think that God, in creating man, somewhat overestimated his ability

Oscar Wilde

 

گاهی با خود می‌اندیشم،

خداوند قدری در خلقِ آدمی مبالغه کرده است...

 

* نگاشته شده در 2:41 بعد از ظهر شنبه 2 اردیبهشت1391 |راقم اين سطور: م - چکاد •

عرصه‌ی سیاست عرصه‌ی هیجان نیست...

 

همونطوری که جای دیگه‌ای نوشته بودم و از رأی دادنِ محمد خاتمی در انتخاباتِ مجلس دفاع کرده بودم، تکرار میکنم که عرصه‌ی سیاست عرصه‌ی هیجان نیست. خاتمی با این کار، از خودش هزینه کرد. و این عمل واقعاً ستودنی‌ست/

 

 

 نامه مادر صُحراب اعرابی به سیدمحمد خاتمی
______________________________

حضور محترم جناب آقای خاتمی عزیز

با عرض سلام و ادب

این سومین بار است که شما را از نزدیک ملاقات می نمایم. حس عجیبی دارم، نه برای اینکه شما را به عنوان قهرمان بپرستم چون خودتان از قهرمان پروری بیزارید، فقط به این علت که آنقدر بزرگوارید که آبروی خود را هزینه آرمان های ما مردم میکنید، برعکس کسانی که نه آبرو دارند و نه حیثیت، نه اسلام را می شناسند و نه انسانیت

آقای خاتمی عزیز، روزی که شنیدم شما رای دادید اول شوک شدم ولی بعد از چند ساعت احساس کردم خیلی بزرگوارید و دست آنها را خیلی خوب خواندید و برای رسیدن به آرمان های بزرگ، همیشه همراه مردم خواهید بود، همچنانکه در هشت سال ریاست جمهوری تان آبروی مردم را در جهان حفظ کردید.

من یک مادرم و فرزندم را بخاطر خواسته های انسانی اش از دست دادم اما همیشه فکر می کنم چقدر خوب است همه انسان ها به خاطر دیگران از حق و آبروی خود بگذرند، بخاطر منافع ملی کشورمان، بخاطر زندانیان سیاسی در بندمان که مانند گروگان ها مورد معامله قرار می گیرند، بخاطر باقی فرزندان این مرز و بوم که همگیشان از پاک ترین و صبورترین جوانان دنیا می باشند، فرزندانی که سخت ترین روزها را گذراندند و فشارهای فراوانی را تحمل کردند و هیچگاه دست به خشونت نزدند در حالیکه شما قبول دارید این جوانان چه مشکلاتی را به جان خریدند و هنوز دارند تحمل می کنند. از کشته شدن فرزندانمان و زندانی شدن ها و توهین ها و آزارها، اما باز هم دم بر نیاوردیم و با صبوری و متانت ولی از طریق راه های مدنی جواب شایسته ای به آنها نشان دادند و خواستار آن شدند تا فضای ملتهب کشور تبدیل به فضایی دموکراتیک و قانونی شود و از راه صلح و گفت و گو به خواسته های خود پافشاری نمایند

من نیز مانند اکثر ایرانیان صلح دوست، همیشه به مفهوم صلح فکر می کنم و امیدوارم با فرمایشات شما از طریق راه های اصلاح طلبانه همگی به آشتی ملی فکر کنیم و برای رسیدن به همدلی و تفاهم، همه سطح تحمل مخالف خود را بالا ببریم و به همان اصل زنده باد مخالف من بیشتر توجه کنیم و اگر حاکمان و قضات نیز عدالت را برقرار نمایند مطمئنا بین مردم و حاکمیت همدلی بوجود خواهد آمد و این تفاهم باعث دفاع دلسوزانه از منافع ملی کشور خواهد شد و از هرگونه تحریم و جنگ جلوگیری خواهد کرد و برای رسیدن به اهداف خود این شروط را لازم می دانم پیگیری نماییم

۱- آزادی زندانیان سیاسی و آزادی خانم رهنورد و آقایان موسوی و کروبی

۲- دلجویی و حمایت از خانواده های کشته شدگان و آسیب دیدگان

۳- آزادی و رعایت حقوق شهروندی و انتخابات آزاد و آزادی احزاب و اقلیت ها و مذاهب و نهادهای مدنی و آزادی اجتماعات و روزنامه ها

به امید ایرانی آزاد و آباد و برای فرزندان آینده مان

دوستدار همیشگی شما

آمنه خاتون فهیمی

مادر صُحراب اعرابی

 

* نگاشته شده در 8:36 قبل از ظهر پنجشنبه 3 فروردین1391 |راقم اين سطور: م - چکاد •

نرم نرمک می‌رسد اینک بهار...

 

میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست. بر خلافِ نظرِ حتی همین چند روزِ پیشم (زیاد جالب نبودم از منظرِ روحی)؛ احساس میکنم سالِ بسیار خوبی پیشِ رو خواهم داشت و اوضاع، بسیار بر وفقِ مرادم رقم خواهد خورد.

تنش‌های زیادی رو تو سالِ نود پشتِ سر گذاشتم؛ و حالا که دارم فکر میکنم فقط گذرِ زمان می‌تونست حل‌شون کنه و بیقراری‌های چند وقتِ اخیرم رو تسکین بده. خودم باورم نمیشه؛ ولی یکی از جملاتِ ساده‌ی یکی از دوستام که دیشب بهم زد، تأثیرِ زیادی روم گذاشت. بطوریکه باعث شد تصمیم بگیرم این چند ماه رو هم بگذارم تا فقط بگذره و این‌همه بی‌قراری نکنم! الان احساسِ سبکی و رهایی بیش از حدی میکنم و خیلی خوشحالم :) احساسی که فکر میکنم حداقل پنج شیش ماهی بود که فراموشش کرده بودم و اون فردِ شاد و پرانرژیِ همیشگی نبودم.

قُد و مغرور که باشی، در مواجهه با مشکلات بیشتر دست و پا میزنی و گاه همین دست و پا زدن‌ها باعث میشه که بیشتر فرو بری. بعد هرچقدر هم دودوتا چهارتای منطقی کنی که چرا داری فرو میری، طبعاً گیج‌تر میشی! گاه باید خودت رو به دستِ جریانِ آب بسپاری.

مثه شنا از عرضِ رودخانه‌ای خروشان میمونه. اگه بخوای عرضِ رودخونه‌رو مستقیم شنا کنی؛ طبعاً غرق میشی. باید خودت رو بسپاری به دستِ جریان و آهسته آهسته به سمتِ دیگه‌ی رودخونه شنا کنی و نزدیک بشی. فقط در این صورته که میتونی از عرضِ رودخونه عبور کنی. نکته‌ای که حتی تو کلاسای مدیریت‌مون هم بهمون گوشزد میکنن. ولی خب گاه وقتی در بطنِ مشکلاتی؛ نمیتونی درست تصمیم بگیری. شاید باید جرقه‌ی ساده‎‌ای زده بشه و تو ناگهان بتونی اون دیدِ معروف و راه‌گشا رو پیدا کنی. جرقه‌ای که برای من دیشب زده شد و اتفاقاً مصادف شد با سالِ جدید و بهارِ طبیعت. که امیدوارم بهارِ زندگیِ فکری و رفتاریِ من نیز باشه.

 

سخت میگیرد جهان بر مردمانِ سخت کوش/

 

* نگاشته شده در 9:17 قبل از ظهر چهارشنبه 2 فروردین1391 |راقم اين سطور: م - چکاد •

اينجارو اشتباه كردي مولوي!

 

تا بنگشايم به قندت روزه ام  -  تا قيامت روزه دارم روز و شب

 

و خب بعدش؟ بعد از گشودن روزه ات با قندِ لبش، ميخواي چيكار كني؟ از هدفي كه بهش رسيدي سير ميشي و به اهداف ديگه اي فكر ميكني؟ به قندِ لبانِ كسانِ دگر؟

يا نكنه اخلاق مداري؟ يواش يواش ازش سير ميشي، ولي تو خودت ميريزي و بعد از چند وقت ميسرايي كه:

بيهوده تلاش ميكني عزيز

اين چايِ تلخِ زندگي،

با حبه قندِ كوچك تو

شيرين نميشود...

 

به گمانم دردسر ها، زحمتها و كوششها تازه پس از وصل شروع ميشه، و الا تا بوده ملّت در غمِ فراق رفتارهاي قابل دفاع و تحسين برانگيزي از خودشون بُروز ميدادن!

بايد به باهم بودن ها بيشتر فكر كرد...

 

* نگاشته شده در 1:44 بعد از ظهر چهارشنبه 16 آذر1390 |راقم اين سطور: م - چکاد •

غزلی از عراقی...

 

 

من مستِ می عشقم، هشیار نخواهم شد

وز خواب خوش مستی، بیدار نخواهم شد

امروز چنان مستم از بادهٔ دوشینه

تا روز قیامت هم، هشیار نخواهم شد

تا هست ز نیک و بد در کیسهٔ من نقدی

در کوی جوانمردان عیار نخواهم شد

آن رفت که می‌رفتم در صومعه هر باری

جز بر در میخانه این بار نخواهم شد

از توبه و قرایی بیزار شدم، لیکن

از رندی و قلاشی بیزار نخواهم شد

از دوست به هر خشمی آزرده نخواهم گشت

وز یار به هر زخمی افگار نخواهم شد

چون یار من او باشد، بی‌یار نخواهم ماند

چون غم خورم او باشد غم‌خوار نخواهم شد

تا دلبرم او باشد دل بر دگری ننهم

تا غم خورم او باشد غمخوار نخواهم شد

چون ساختهٔ دردم در حلقه نیارامم

چون سوختهٔ عشقم در نار نخواهم شد

تا هست عراقی را در درگه او باری

بر درگه این و آن بسیار نخواهم شد

 

 

* نگاشته شده در 9:23 قبل از ظهر چهارشنبه 9 آذر1390 |راقم اين سطور: م - چکاد •