تبليغاتX
ارباب سخن
هیچ اگر سایه پذیرد ---- ما همان سایۀ هیچیم...

 

۱- می خواستم راجع به خودم بنویسم، ولی منصرف شدم! و عطایش را به لقایش بخشیدم!

۲- دچار تعلیق شده ام، به گذشته ی خود، هم که می نگرم، فرجی حاصل نمی شود! ملغمه ایست از همه چیز! با هر کسی هم که "و امرهم شوری بینهم" می نمایم، اوضاع پیچ در پیچ تر می شود!

۳- نمی دانم به کدام دلیل، اطرافیانم همه، خواهان منصرف ساختن من از مسیر زندگی که برای خود تدبیر نموده ام، هستند! جالب آن که، در ابتدا همه شعار "هر چه خودت صلاح می دانی انجام بده" سر می دهند، ولی پس از به گوش جان نیوش کردن ماجراهایم و سوت کشیدن مغزشان، می گویند که رایحه ی قرمه سبزی (اما نمی دانم از کجا!) به مشامشان می رسد!

۴- چرا در خیل عظیم اطرافیانم، لااقل یک نفر با من، هم راه و هم آواز نمی شود! آخر من یک تنه، با چند نفر دست و پنجه نرم کنم، و اقناع شان نمایم؟!

۵- از حق اگر نگذریم، سیروریت و سیلانِ زندگی، اندیشه و رفتار هایم، به جد، موهّم چنین عقایدی درباره ی من هستند. باری این گناه من نیست که تا این حد در جریانم و متغیّر.
اصلا به من چه، اینان از حرکت جوهری اطلاعی ندارند و کتاب "نهاد نا آرام جهان" دکتر سروش را مطالعه نکرده اند تا بدانند، تمام این جریان و سیلان داشتن را، می توان به صورت یک کل واحد دید و هنگ نکرد!!

۶- به حد انفجااار رسیده ام!

۷- همین!

دوست داشتم بیشتر می بودم ولی تا اطلاع ثانوی

 

چون برسی به کوی ما، خامشی است خوی ما
زان که ز گفت و گوی ما، گرد و غبار می رسد

+ نوشته شده در  ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط م - چکاد  | 



گاهی با خود می اندیشم،

خداوند قدری در خلق آدمی مبالغه کرده است

اسكار وايلد       

+ نوشته شده در  ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط م - چکاد  | 

 

بار خدايا! تو جز از من يابي كه عقوبت كني؛
اما من جز از تو نيابم كه بر من رحمت كند.

 

الهي! عجب نيست از آن كه من تو را دوست دارم،
و من بنده اي عاجز و ضعيف و محتاج،
عجب آن كه تو مرا دوست مي داري؛
و تو خداوندي، و پادشاه و مستغني.

 

الهی! تو دوست می داری که من تو را دوست دارم،
با آن که بی نیازی از من؛
پس من چه گونه دوست ندارم كه تو مرا دوست داري؟!
با اين همه احتياج كه به تو دارم.

 

الهي! كار من و آرزوي من در دنيا، ياد توست
و در آخرت لقاي توست؛
از من اين است كه گفتم، تو هر چه خواهي مي كن.

 

خداوندا! ما با خوديم، و خودي ما در خور تو نيست؛
و تو بي مايي، و بي مايي تو در خور ما نيست.

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط م - چکاد  | 

 

هنوز جوهر قلمم خشک نشده است!!

در بدایت امر، پست زیرین (شرق نو) را بخوانید.

 

به نقل از  روز آنلاین  و  شرق  روزنامه ی وزین هم میهن توقیف شد!!

 

به زبان عرف می شود: به فنا رفت!!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط م - چکاد  | 

 

چند وقتیست درباره ی جریده ی شرق مرحوم، و دو فرزند خلفش می اندیشم. هم میهن و شرق جدید.

شرق حال را بیشتر می پسندم تا آن مرحومه ی مغفوره. آن پیر، جمعی بود از هم میهن و شرق امروز.

قسمت ژورنالیستی آن گویا به هم میهن رسیده و بار معرفتی عظیمش نصیب شرق جدید شده است.
اساسا با کارهای ژورنالیستی صرف، سر آشتی ندارم، و بار معرفتی چندانی برایش قائل نیستم. جز آنکه با القای هیجانات کاذب و احساسات ناپایدار و زودگذر، بار خود را به منزلگاه دل خواه برساند!
باری چنین افعال و رفتاری را هرگز بر نمی تابم و آنها را نه ماندگار که بسیار سطحی و زودگذر می دانم.

مع ذلک شرق جدید را در خور توجه و ارزش بسیار والاتری می دانم. آن کارهای ژورنالیستی و ناپختگی ها را (لااقل از منظر خودم) دیگر نمی بینم. ولی هر چقدر آن شرق مرحوم ژورنالیست بوده، گویا به این فرزند ژورنالیست خلفش یعنی هم میهن رسیده و بل بیشتر هم گشته در گذر زمان و کسب تجربه!

به آن شرق خرده های بسیار می گرفتم که از جریده ای چنین، نباید کارهای سطحی و به قول عرف شلوغ کاری سر زند، که گویا در شرق جدید، تمام خصایل نیکو ( باز هم بگویم از نظرگاه خودم) جمع شده اند.

مشعوف می شوم نظر و منظر شما ارباب نظر را نیز در این باره بدانم.

+ نوشته شده در  ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط م - چکاد  | 

 

         مصطفی ملکیان

 

متن سخنرانی نقد سروش دباغ، بر نظریه ی مصطفی ملکیان، در باب نسبت تجدد و دین را خواندم.
نکته ی جدیدی نسبت به مقاله ی منتشره در فصلنامه ی مدرسه نداشت، جز اینکه به خاطر شفاهی بودن و پروای فهم مخاطبانش به گمانم ساده تر و عامیانه تر بیان شده بود.

سوای آنکه در صورت انتخاب بین نظر این دو بزرگوار، رأی دکتر دباغ را می پذیرم، طریق نقد دباغ بسیار موافق طبعم اوفتاد. عباراتی از این قبیل: "ممکن است رای من در نقد ایشان صدق معرفتی نداشته باشد اما کوشیده‌ام صدق اخلاقی داشته باشم" را در تمامی نقد ها و نقادی ها لازم می دانم. نکته ای که هم اکنون نه در بسیاری، بل به جرأت می توانم مدعی شوم در تمام نقدهایمان، حلقه ای مفقوده است. این که  در عوض نقد کلام، متکلم را نقد می کنیم و در آن هم به ورطه ی تمسخر و گاه فحاشی فرو می غلتیم.

استاد ملکیان را جزو غول ها و فلسفه غرب دان های بزرگ ایران می دانم، که در این باب اگر بزرگترین نباشد جزو بزرگترین هاست. و برای مثال جزوه هایش بهترین ها هستند در باب فهم فلسفه غرب.

باری، نتایجی که وی هم اکنون بدان ها رسیده است را نمی پسندم. و استدلال هایش را برای رسیدن به چنین نتایجی غیر موجه و ناکافی می دانم. و امیدوارم با ادامه ی چنین جلسات و انتقادها و پاسخ های استاد بدان ها، آرای وی در این باب پخته تر و روشن تر گردند. که در کشاکش همین انتقادها و غوطه خوردن در اذهان مختلف است که اندیشه ای می ماند و اندیشه ای به خاطر عدم دارا بودن بنیان های مستحکم، فرو می ریزد و سستی اش معلوم می گردد.

بعدا سعی می کنم، در این باره توضیح بیشتری دهم.

+ نوشته شده در  ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط م - چکاد  | 

 

نامه ی جمعی از تحکیم وحدتی ها رو به دکتر سروش دیروز تو بعضی سایت ها و هم چنین شرق عزیز خوندم. جالب بود برام، همون دیدگاه چند تا پست پایین تر من رو داشتن! ولی این دفعه من پیش دستی کردم و طبق معمول همیشه، اون ها با تقدم زمانی عقیده و نظرگاه من رو ندادن!!

متن نامه

باز هم چند جرعه برای رفع تشنگی. . .  از  کشف الاسرار و عدة الابرار

 

خداوندا! اگرشان عذاب کنی ایشان سزای آنند،
ور بیامرزی تو سزای آنی.
ایشان آن کردند که از ایشان آید، تو آن کن که از تو آید!

******

الهی ما را ضعیف خواندی، از ضعیف چه آید جز خطا؟
و ما را جاهل خواندی، و از جاهل چه آید جز از جفا؟
و تو خداوندی کریم و لطیف،

از کریم و لطیف چه سزد جز از کرم و عطا؟

******

الهی! اَرَت بخوانم برانی، ور بروم بخوانی.
پس من چه کنم، بدین حیرانی؟!

 

+ نوشته شده در  ساعت 9:18 قبل از ظهر  توسط م - چکاد  |