تبليغاتX
ارباب سخن
هیچ اگر سایه پذیرد ---- ما همان سایۀ هیچیم...

نگاهي ديگر، به تحول تشيع . . .

««
. . . در حدود سال ۱۱۵۰ هجری قمری با سقوط اصفهان و تسلّط افغان هاي سنّي، بيش ترِ علما، از آن شهر به عتبات گريختند.
نادر شاه به سبب گرايش به مذهب اهل تسنّن، ارادتي به علماي شيعه نداشت و سياستِ مذهبي به كلّي ديگري را، متفاوت از پيش، دنبال مي كرد. به عنوان اشاره مقام «صدر» را حذف كرد و بيش ترِ موقوفات مساجد و مدارس، تبديل به خالصه ي دولتي شد و كار طلّاب و متولّيان و امثالهم از رونق افتاد!

"نادر شاه، روزي در اصفهان به احضار صدرالصّدور، كه امور وظايف و مستمري و اوقاف -همه- مفوَّض به رأي و رؤيت او بود، حكم نموده و از او بپرسيد كه: چندين مال بي كران كه شماها، يعني اهل علم و طُلّاب گرفته و مي بريد، سبب چيست و به كدام استحقاق صرف مي نماييد؟

صدر جواب داد: به جهت آن كه، ما دعاگوي پادشاه مي باشيم، و بقاي دين و دولت، بسته به دعاي ماست.

جواب گفت كه: دعاي شما اصلاً مستجاب نيست، چه اگر دعاي شماها را اثري بودي... افاغنه و غير ايشان به شما مسلّط نمي شدند...."

پس از آن نادر مي گويد، سركوبي دشمن به شمشير و به دست مبارزان بود و اين مال، سزاوار آن هاست و حكم به تصرّفِ آن مال هاي وقف مي دهد.
»»

پس از خواندن اين متن، بسي نشاط رفت و شادي حاصل شد از براي ما؛ دَمش گرم و سرش خوش باد اين آقا نادر!

+ نوشته شده در  ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط م - چکاد  | 

 

نگارش پست پایین و حواشی آن (کامنت های ارباب رأی و نظر) باعث شد تا این قسمت را نیز بدان بیفزایم.

۱- بعضی این تجربه رو، رفتن به عدم و پایان زندگی دانسته اند، به علت عقائد دینی ام چنین نظری ندارم و مرگ را صرفاً سفری می دانم از جایی آشنا به مکانی ناآشنا. و حتی در حالت عدمش نیز (اگر به آن دنیا اعتقاد نداشته باشیم) به حال من یکی لااقل توفیری نمی کند، با خواست خود به این دنیا نیامدم که حال بخواهم بمانم. همه می روند، من هم یکی...! دیگران هم یکی...!

۲- برخی از سرنوشت نامعلوم گفته اند و اینکه حیرت انگیز است، برای منی که اهل ریسک هستم، مطبوع و شیرین نیز می باشد، هرچه باشد تجربه ای است بی نظیر!

۳- مرگ اطرافیانم تاکنون مرا به چالشی جدی وا نداشته است، شاید به این دلیل باشد که از کودکی با خود می گفتم: همه مان روزی خواهیم رفت. از فرزندان پیامبر که عزیزتر نیستیم؟!! آنها رفتند، ما هم می رویم. واقعیتی است که دیگران از آن کوه ساخته اند.

۴- با تعبیر احتیاط برای مواجهه با تجربه ی مرگ موافق ترم تا ترس. باری، عدم وابستگی بدین دنیا، تأثیر مستقیمی روی عکس العملمان در رابطه با مرگ می گذارد.

۵- گفته بودید که "داغی حالیت نیست! بعداً می فهمی که داغ بودی!" ما نیز نشسته و بیشتر به این مقوله اندیشیدیم. و اما تجربیاتم:

- در پست پایین نیز به طور سربسته گفته بودم، چند سال پیش به دلیل بیماری تا مرز مرگ رفتم، البته نشد که از مرز بگذریم! ولی علم هم زیر سؤال رفت و پزشکان بیمارستانی که در آن بستری بودم همه متعجب که: تو چرا زنده ای و نمردی؟!! البته آن موقع کارد می زدی خونم در نمی آمد که چرا پزشکان بهشان برخورده که من هنوز زنده ام! تا چشمتان نیز درآید!

- به نصیحت دوستانم و برای تجربه و لمس بیشتر، (فکر کنم سال اول دانشگاه بود) شبی به بهشت زهرا رفته و در یکی از قبرها دراز کشیدم، پس از ربع ساعت حوصله ام سر رفت! بلند شده خود را تکاندم و به مسیر خود ادامه دادم و از اینکه دوستانم چرا از حضور شب در قبرستان و دراز کشیدن در قبر می ترسند، متعجب شده و کله ام را خاراندم!!!

- ولی تجربه ای که ارزشش را داشت، ۲۹ اسفند سال ۷۹ بود، که به غسال خانه بهشت زهرا رفتیم با معلم مان. فردایش عید بود و ما خیل عظیم انسان هایی را می دیدیم که چگونه با این جهان وداع کرده اند. و شاید این دیدار برایم تأثیر زیادی در ملموس تر شدن و عادی شدن تجربه مرگ داشت. اینکه: منم به همین سادگی یه روز میمیرم.

- و چه راست و نیکو گفته اند که: هر پاسخی، به سؤال نحوه ی مواجهه با مرگ، تأثیر مستقیم و شگرفی بر روی زندگی حال حاضرمان خواهد داشت. اینکه بدانیم هر لحظه امکان مرگ مان، و نیستی یا سفرمان وجود دارد، با آن کنار آمده و طوری زندگی کنیم که در لحظه ی مرگ بر زمان و سرمایۀ از دست رفته غبطه و افسوس نخوریم.


به این تحقیق که در مورد مرگ و زندگی است سری بزنید، به شخصه استفاده فراوانی بردم

--------------

پ ن بعد از چند روز: سوتی بامزه ای داده بودیم، که با تذکر ارباب رأی و نظر اصلاح شد.

+ نوشته شده در  ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط م - چکاد  | 

 

خواندن پستی از دوست خوبم محمود مقدسی، مرا به تأمل خواند و اندکی به تفکر واداشت.

نمی دانم چرا و به کدامین دلیل، هیچ هراسی از مرگ ندارم! نه مرگ خود و نه اطرافیانم نمی ترساندم و برایم چالش برانگیز نیست...!

خوب یا بدش را نمی دانم و ترجیح می دهم قضاوت ارزشی نکنم؛ به طور مثال ۳ سال پیش به علت خاصی، نزدیک بود طعم آن دنیا را نیز بچشم! شب بود و هنگام خواب...

اشهدم را خواندم و خوابیدم و گفتم: خدا، من دارم میام!!

صبح بیدار شده و دیدم که هنوز در قید حیات به سر می برم! برای خودم تجربه ی دیشبش و عکس العمل ام جالب بود!
باری نمی دانم که چرا با مرگ اطرافیانم هم مشکلی ندارم؟! از طرفی هم، تجربه ای نیست که بخواهم تجربه اش کنم و یا به طور جدی خود را به چالش بکشم؛ ولی در اندک تجاربم نیز به چنین نتایجی رسیدم.

همین!

-------------------

پ ن: نگاشتن این پست همین جوری و در پی خواندن آن پست دوست عزیزم به سرم زد و به ذهنم خطور کرد... نظر شما چیست؟!! چنین بی خیالی مطبوع است یا باید در آن تجدید نظر کرد یا چه...؟!

پ ن ۲: به سان خودم، و یا برخی دوستانم؛ جواب ندهید که: یا چه...؟!

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط م - چکاد  | 


- حس خواندن پست اگر نيست، فقط آن قسمت پايينِ منتخب را بخوانيد! كفايت مي كند! -


چند روزي بود، حول تاريخ تشيع مطالعه مي كردم و در كتاب هاي مختلف غوطه مي خوردم. در هنگام خواندن اين آثار، با تأسف، گاهي اوقات آدم يك جوري اش مي شود! حس نامطبوعي به اش، دست مي دهد و . . .!

در كل تاريخ، هر جا كه عالمان دين، به دستگاه دولت و حكومت وقت، راه يافته اند، كم كم سير قهقرايي دين آغازيده است!

به طور مثال بد نيست شما را در خواندن ديباچه ي كتاب "معراج السعادة" در "علم اخلاق و آداب و سنن اسلامي" اثر گران قدر "ملا احمد نراقي" شريك نمايم! اگر ملا احمد نراقي و پدرش ملا مهدي نراقي را مي شناسيد كه به؛ ور نه، همان به كه نشناسيد! باري آيت الله مطهري در وصف اين پدر و پسر مي گويد: "از بزرگان علماء اسلام به شمار مي روند و هر دو به جامعيت در علوم عقلي و شرعي معروفند"

كلام زايد اگر نرانم، ازين ديباچه، كه درباره ي فتحعلي شاه قاجار است، چه رايحه اي به مشام شما ارباب رأي و نظر مي رسد؟!! پس از هر بار خواندن، چند دقيقه اي مي خندم.

"اعليحضرت پادشاهِ جم، ملايكْ سپاهِ گردونْ بارگاه، خديو زمان، قبله ي سلاطين جهان و سرور خواقين دوران، باني مباني دين و مروّج شريعت سيّدالمرسلين، طغراي زيباي منشور خلافت و رونق جمال كمال مملكت، آفتاب تابان فلك سلطنت، خورشيد درخشان سپهر جلالت،  ماحي مآثر ظلم و عدوان و مظهر « اِنَّ اللهَ يأمُرُ بالعَدلِ و الاِحسان»، خسروي كه انجم، با وجود آن كه همگي چشم شده، صاحب قراني چون او، در هيچ قرني نديده و سپهر پير، با آن كه همه تن گوش گشته، طنين طنطنه ي كشور گشايي چنين نشنيده... 
ممالك دل و جان را، از لوث فرنگيانِ رذايل صفات پاك نموده، ديار ممالك اخلاق را، چون ممالك آفاق در قبضه ي تصرّف در آورده......
"

و . . .!!

اين ها همه در مدح فتح علي شاه بود!! آن هم اگر فقه خوانده باشيد، مي دانيد از چه كسي. . .!!

سخن را به درازا نكشانم.  « در خانه اگر كس است، يك حرف بس است » باقي را خود بگيريد! 500 سال بعد و تاريخ مملكتِ حال ما!

+ نوشته شده در  ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط م - چکاد  | 

 

شب سکوت . . .   کویر

 

هر آن جا که سخن باز می ماند. . .

                                                 موسیقی آغاز می گردد.

+ نوشته شده در  ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط م - چکاد  | 

 

مدتی این وبلاگم تأخیر شد   --   مهلتی بایست تا خون شیر شد

این بلاگ که صیقل ارواح بود   --   بازگشتش روز استفتاح بود

بلبلی زین جا برفت و بازگشت   --   بهر صید این معانی بازگشت

خلوت از اغیار باید نه ز یار   --   پوستین بهر دی آمد نه بهار

زان که بی گلزار بلبل خامش است   --   غیبت خورشید، بیداری کش است!

 

چهل روز گذشت. . .

در این مدت، سر در جیب مراقبت فرو برده بودم و در احوالات خویشتن می نگریستم و غوطه می خوردم. و چه جالب آن هنگام که پست زیرین را می نگاشتم، قصدم، نه از آن روی بود که خامشی پیشه کنم و دیگر دم بر نیاورم، که در این روزگار غریب، نشاید و نباید خامش بودن و سکوت پیشه کردن. و آن نبشته، صرفا آهی بود از برای سبک تر شدن روح شکسته و سنگین ام.

از قضای روزگار فردای آن روز، اموری آن چنان صعب و بس دشوار بر من گذشت که شرح ما وقع، در این مختصر نگنجد و اندیشه به خاطر ره مده که چنین قصدی نیز، ندارم.

باری پس از آن، به اجبار، به کنج عزلت خویش پناه آوردم و به بازسازی توان از دست رفته پرداختم. و آن، زمانی بود که مقارن شده بود با پست زیرین، پس به همین اندک قناعت کردم و آه اصلی را فرو خوردم!


خلاصه حالا ما برگشتیم و قصد بر ادامه ی وبلاگ نویسی اختیار کردیم!

به گمانم، در این روزگار، از جمله چیزهایی که همگان بدان نیاز دارند، اندکی تنهایی و گوشه نشینی و خلوت با خود است، خاصه از آن روی که همه ی ما در زندگانی خویش غرق شدیم و آن چنان زمان و مکان ما را با خود برده است که عادت کرده ایم به عادت زدگی...!

تنها مونس و همدم ام در این مدت، همان رفیق شفیق همیشگی ام، کتاب بوده است. خلاصه بعضی از دوساتم که از نبود من به ستوه آمده بودند (در جمع دوستان، نبودم زیاد در چشم می زند!) هی زنگ می زدند که: چه می کنی و چی می خونی؟! و اصلاً به درد می خوره؟!!
من هم در مقام پاسخ گویی بر می آمدم که، به جد و یقین، به چنین کتاب هایی (و مطالعه و اندیشه در آن ها) از نان شب محتاج تریم. خاصه در این زمان که همه سر به لاک خویش فرو برده ایم و "در شهر یکی کس را هوشیار نمی بینم"

گفتم بد نباشه اینجا هم لیست کتاب های باحالی رو که می خونم بذارم، شما هم یه سر بزنین! سودی اگر نداشته باشد، به یقین ضرری هم ندارد!

در نهایت ایجاز و اختصار میشن منابع ارشد رشته های زیر!

فلسفه - منطق - الهیات - جامعه شناسی - علوم سیاسی - تاریخ

حالا هی برین کتابای صد من یه غاز و رمان های "فهیمه ر..." و "پائولو کو..." بخونین و تو هپروت سیر کنین! این می شه وضع مون!! (با عرض پوزش از همه ی عزیزان صد من یه غاز خون!)

+ نوشته شده در  ساعت 1:59 قبل از ظهر  توسط م - چکاد  |