تبليغاتX
ارباب سخن
هیچ اگر سایه پذیرد ---- ما همان سایۀ هیچیم...

 

دست و قلمم به نوشتن نمی رود و در ابتذال واژه ها غرق نمی شود، باری اگر نشود چه کند؟!!!

حالم خراب و خسته و خمود و تلخ و نامطبوع است در حد بین المللی! نوعی رخوت و گرفتگی و رنجوری در تمام وجودم که به سان سرطانی روز به روز پیشرفت می کند و از لحاظ کمی و کیفی نیز، عمیق تر می شود.

دقیقا از اولین روز ماه رمضان امسال بود که به سراغم آمد، چیزی که اکنون "سقوط" نامش می نهم....
نوعی قبض و رنجوری در روح و روانم؛ که بیرون نمی ریزد و تراوش نمی کند نیز... صرفا از درون می سوزاند و پیش می رود.
حجم زیادی آب پشت سد، که در حال گندیدن است و جریان هم نمی یابد؛ شاید به ترک و شکستگی در روی سد نیاز داشته باشد برای جریان و سیلان.... نوعی استارت اولیه.

برای اولین بار بود که امسال، اجتهاد کرده و بهانه آورده و چند روزی را نیز روزه نگرفتم! سرگشته از هر دو جهان، زمین و آسمان، عرش و فرش....

آری، عمری بالا می روی و در آنی سقوط می کنی و ....
و دریغ از شاخه ای که بدان چنگ بزنی؛ و دروغ چرا، دریغ از انرژی و توانی که دستت را برای چنگ زدن و نجات دادن خود دراز کنی....   شاخه که زیاد است.

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی -- دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیز رو -- ساقیا جامی بده، تا بیاسایم دمی

که گویا ساقی عزیز نیز سرشان شلوغ است و دور به ما نیز نمی رسد و اصلاً، برونند زین جرگه امثال ما...!

دلم به هیچ کاری نمی رود، چند کتابی را شروع کردم به مطالعه، و در وسط استخر، انرژی ام تمام شد...!! تو ماندی و هیچ! نه می توانی برگردی و نه پیش بروی! حال جیغ زدن و فریاد کشیدن هم نداری، شاید که غریق نجات ببیندت.... دست و پا زدن هایی بی هوده.

در این کشاکش دوستم نیز به دادم رسید و آن اندک متاع قلیل و تخدیر کننده ام را نیز به باد فنا داد! دستگاه پخش صوتم را سوزاند و مرا نیز! من ماندم و حسرتی بر دل از آوای دل انگیز و روح نواز استاد شجریان.... خدا خیرش دهاد، دوستم را می گویم!

روح خسته و رنجورم، به چیزی روح نواز و لطیف نیاز دارد.... خسته شده از نبرد زندگی و استیلای بر آن... و رخوت و سِر شدگی جاری در تمام وجودم....

درویش را نباشد برگ سرای سلطان -- ماییم و کهنه دلقی، که آتش بر آن توان زد

در این هیری ویری، سوالات فلسفی نمی دانم چرا رهایم نمی کنند!!!! پس از عمری، امروز برای خودم اثبات کردم که دعوای تاریخی اشاعره و معتزله، سر هیچ و پوچ بوده!! کسی از اطرافیانم هم نتوانسته قانعم کند که جک می گویم! الان خودم خنده ام گرفت به حال خودم! خدا شفایم دهاد...!

=======================
چندیست که همه چیز را به جای منطق ارسطویی و دوسویه نگر، (بگذریم از آن که فازی درست است! و من نیز الان دارم پریشان گویی می کنم!) سه سویه می نگرم و در حالت کلی سه شق برای آن قائل می شوم و چیزی می شود شبیه: منفی - مثبت - صفر...!   و این صفر هم در نوع خودش معضلیست! و روان شناسان نیز بدین نکته تأکید کرده اند که: حتی توجه منفی، از توجه نکردن و بی توجهی بهتر است؛ و من چندیست به همه چیز و به خودم نیز، بی توجه شده ام؛ باز همان رخوت و سِر شدگی....

و نکته ی آخر، که همین تابستان بدان پی بردم (و در این هیری ویری، آن هم برای خودش گوشه ای از ارکستر نشسته و تک نوازی می کند.... گوشه ی مخالف مرا نیز می نوازد! آن هم با ویولن!) اینکه:

""نشسته بودم و انواع دوستی ها و دوست داشتن ها را تحلیل می نمودم، در ۳ دسته کلی قرار گرقتند ( همان سه سویه نگری معضل!) به جای دو دسته ی دوست و غیر دوست...
افراد غریبه یا همان غیر دوست ها، که صنمی با آنها نداریم و مثل ... وول می خورند در اطرافمان!
اما آن دسته ی دوست خودش به ۲نوع دردسر ساز تبدیل شدند! دوست عادی و دوست صمیمی! دردهایت را که برای دوست عادی ات نمی توانی بازگو کنی، دوستیست عادی، در حد سلام و علیک و بل بیشتر... باری نوعی همزیستی مسالمت آمیز داری با آنها، اگر از دو جنس متفاوت باشید. مثالش در خوابگاه می شود هم اتاقی...

نوع سوم است که دردسر می آفریند! در دیدگاه دوتایی (دوست و غیر دوست) درد هایت را به دوست هایت می گفتی و خلاص! لااقل خالی می شدی؛ ولی در این دیدگاه:

آن قدر با دوست صمیمی ات دوست هستی و دوستش داری که دلت نمی خواهد دردهایت را به اش بگویی و ناراحتش کنی....  بلایی که تابستان سرم آمد!  من بودم و دلی پر از روزگار و زندگی، و دردی متفاوت از بقیه.... دوست صمیمی ام را نیز نمی خواستم آشفته کنم، مانده بودم چه کنم با این دردهایم و با که بگویم از رنج هایم.... ترجیح دادم سکوت کنم و دم بر نیاورم....""

فقط این سؤال از همان موقع در ذهنم شکل گرفت که: پس انسان آن درد و رنج هایی را که نیاز دارد تا بیان کند و خالی شود، با که گوید؟

این بیت پایینی بی ربط است! مثل تمام واگویه های بی ربط بالایی!

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من -- از خاک بیشتر نه، که از خاک کمتریم

 

+ نوشته شده در  ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط م - چکاد  | 

 

اكثر مواقع، به طور خودكار، در مسير زندگي حركت مي كنيم، فقط نيمه آگاه هستيم؛ و به ندرت، از حس خودآگاهي كامل برخورداريم.

گفتار، كردار و پندارمان، معمولاً بدون فكر و مقدّمه ي قبلي، به طور ناگهاني و بدون تأمل صورت مي گيرد.....

+ نوشته شده در  ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط م - چکاد  | 


در اندیشه ام برای بیان احساساتم از کدام یک از این آدمک ها استفاده کنم؟ و اصلاً معانی که به دنبال آن هستم در قالب این شکلک ها می گنجند....؟!!  

شما از جمیع این اشکال، حال نامطبوع و پریشانم را دریابید. پستی نگاشته ام و گذشته ام، و چشم انتظار عکس العمل و نقد ارباب رأی و نظر....

لیکن آن بیت مولانا، غرابت بیشتری با حال اکنونم دارد، از علم تأویل و تفسیر اگر غافل نباشم...

هر کسی از ظن خود شد یار من....

نکته ای که مرا به خود مشغول داشته، جامعه آماری بازدیدکنندگان از این بلاگ می باشد، که اگر حمل بر نکته ی ناصوابی نشود، جامعه ای فرهیخته است، و لااقل از جامعه ی اکنون و پیشتر که بروم از جامعه ی دانشگاهیان و دانشجویان اخص تر است و متفکرتر.....
من این گونه می اندیشیده ام و می اندیشم نیز؛ باری نظراتی که برای مطلب قبلی ام گذارده اند، باعث شد که در نظام فکری ام از این جامعه ( وبلاگ خوانان، آن هم کسانی که گذرشان به اینجا افتد و نظر دهند، باقی را پیشکش!) تجدید نظر نمایم و بیشتر بدان ها رنگ واقعیت زنم.

مطلب قبل، جمله ای اگزیستانسیالیستی بود، که مضمون آن می شد:

توانایی اراده یک انسان از خواست ارباب قدرت، برتر است

به عنوان مثال، مصداق اولی را امام حسین و مصداق دومی را حکومت وقت، که وی علیه آن شورید می دانم...

و اما پاره ای از نظرات شما عزیزان!

- دوستی مشکل پذیرفته بود!
- عزیزی گفته بود، من و تو هیچ کدامش را نداریم!!
- خواننده ای از گرفتاری ما، میان شبکه قدرت گفته بود، انگار این جمله منافی آن است....
- فردی هم فرموده بودند، قدرت اراده خود، اراده ی قدرت است!
- دوستی هم از اراده ی معطوف به....  سخن گفته بود، که من اثری از "عطف به چیزی" در نوشته ام ندیدم!

این پست به گمانم خیلی ها را برنجاند، باری در دلم مانده بود و خودم را می رنجاند! و حسن ختام اینکه:


ما خراب از خم و میخانه ز می آباد است  --  ناصح از باده سخن کن، که نصیحت باد است!

گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من  --  آنچه البته به جایی نرسد فریاد است!

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط م - چکاد  | 

 

قدرت اراده، برتر و والاتر است از ارادۀ قدرت...

م - چکاد             

+ نوشته شده در  ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط م - چکاد  | 

اندک زمانی بود که غرق مشکلات روزمره بودیم و دور از دنیای مجازی؛ که بدینوسیله مراتب شرمندگی خود را از سر کار رفتن ارباب رأی و نظر به خاطر آپ نکردن ابراز می کنیم!

ابتدا مقدمه ي ورود به بحث! كه به گمانم طویل تر از خود بحث شود!

تا 6 سال پيش -يعني دوران قبل از دانشگاه- شريعتي را نمي شناختم، و حتي فرق بين سروش و مصباح را نمي دانستم!!
ولي دل در گروي روان شناسي داشتم و از آبشخور فکری و عقیدتی بسیاری از بزرگان این علم، سیراب می شدم و سخت مجذوب رفتار شناسي انسان ها بودم. و به حق، مطالعاتم در اين زمينه -به زعم خودم و در آن زمان- بسيار بود. ديروز به نوشته ها و يادداشت هايم، از آن زمان مي نگريستم؛ به متن جالبي از ويكتور فرانكل بنيان گذار مكتب شناخت درماني -يا همان معنا درماني- در روان كاوي بر خوردم. به ياد دارم، در آن زمان، بار نخست كه كتاب هايش را مي خواندم، به خود مي گفتم: "اي بابا، اين آدم هم، الكي خوشه ها!"
باري در همان زمان، زندگي نامه اش را نيز خواندم و دريافتم كه عقايدش را زندگي كرده است و نظرگاهم نسبت به وي، به كل تغيير كرد. و حال اين متن به زعم من جالب و يا خود بحث:

" همه ي ظواهر حاكي از اين است كه دين نمي ميرد...، زيرا اعتقاد به خدا، يا بي قيد و شرط است و يا اصلاً اعتقادي در ميان نيست....

هم چنان كه شعله ي كوچك را، طوفان خاموش مي سازد و آتشي بزرگ را تشديد مي كند - به همان سان، تجربه هاي ناخوش و بلاياي بزرگ، ايمانِ ضعيف را ضعيف تر مي كند، حال آن كه ايمانِ نيرومند، با اين تجارب، نيرومند تر مي گردد "
دكتر ويكتور فرانكل
داراي دكتراي افتخاري از 28 كشور جهان!

------------

پ ن: بعضی گفتار ها و جملات، از برخی بزرگان، تأثیرات شگرفی روی زندگی و عقایدم داشته، جمله ی بالا و نیز معروف ترین سخن کانت - نمی دانید مشکل خودتان است! - از همین گونه اند...

+ نوشته شده در  ساعت 2:14 بعد از ظهر  توسط م - چکاد  |