عشق و فروغ فرخزاد....
فروغ زمانی که شايد جیک جیک مستانش بود، سرود كه:
« زندگي شايد افروختن سيگاري باشد، در فاصله رخوتناك دو همآغوشي »
و در وقتي كه شايد ياد زمستانش بود، سرود:
« مرا به زوزۀ دراز توحش / در عضو جنسي حيوان چه كار؟!
مرا به حركت حقير كرم، در خلأ گوشتي چه كار؟
مرا، تبار خوني به زيستن متعهد كرده است... »
و صد البته كه آن اوج، اين فرود را هم دارد...!
-------------------------
پ.ن. خسرو شكيبايي عزيز هم از بين ما رفت، روانش شاد؛ خدايش رحمت كند....
در مدح زندگی و ستایش مرگ...!
با هر چیزی در زندگی باید کنار آمد، حتی مرگ...
مسأله این است که زندگی جاری و ساری است؛ به راه خویش ادامه می دهد
و کاری ندارد به اینکه ما چیزی را پذیرفته ایم، و یا دوست نداشته ایم بپذیریم...
باید در زندگی و زمان، جریان و سیران داشت
باید زندگی کرد....
و به راستی در صورت عدم وجود مرگ، زندگی معنا و ارزش وجودی خاصی پیدا می کرد؟
آیا مرگ، خود جزئی از زندگی نیست، که باعث جوشش معنای زندگی می شود....؟!
زیباترین غزل حافظ به نقل از شفیعی کدکنی...
من و انکار شراب؟! این چه حکایت باشد؟ --- غالباً، این قدرم عقل و کفایت باشد...
انسان های مساوی...!
همه انسان ها با هم مساوی اند....
فقط بعضی از بعضی دیگر، مساوی ترند....!

