تبليغاتX
ارباب سخن

نظري بر كتاب اخلاق خدايان - دكتر عبدالكريم سروش (قسمت دوم)

بالاخره رضايت داده و پاسخ سوم را نيز مي‌دهد:

« افعال را به دو دسته تقسيم مي‌كنيم، آنها كه شناسنامه اخلاقي دارند و آنها كه ندارند. هيچ يك از اين دو دسته معاف و مصون از داوري اخلاقي نيستند و از اين حيث تفاوتي ندارند.

تفاوت‌شان در اين است كه نام يك دسته از آنها اخلاقي است و دسته‌ي ديگر نه.

افعال اختياري (خوردن - خوابيدن - خنديدن - راه رفتن... ) همه نام‌هاي غيراخلاقي‌اند؛ يعني خود اين اسم‌ها حامل و واجد حُسن و قبحي نيستند و. لذا پيشاپيش بر هيچ كس معلوم نيست كه في‌المثل درس خواندن به خودي خود خوب است يا نه، و در نتيجه دو نوع درس خواندن مي‌توان داشت: درس خواندن خوب (روا) و درس خواندن بد (ناروا)

از آن طرف نام‌هايي اخلاقي داريم كه حُسن و قبح‌شان را با خود دارند و لذا به دو نوع خوب و بد انقسام نمي‌پذيرند. ظلم و عدل و عفّت و حيا از اين دسته‌اند. لذا عدل خوب و عدل بد نداريم. بي‌حيايي خوب و بي‌حيايي بد هم نداريم. »

وي افعال را به دو دسته تقسيم نموده و روش شناسايي‌شان را نيز امكان انقسام افعال مذكور به خوب و بد مي‌داند.

« در اين ميان البته به نام‌هايي برمي‌خوريم كه حكم‌شان چندان روشن نيست. دروغگويي و ايذا و توهين و حسد نامهايي اخلاقي‌اند يا غيراخلاقي؟

حكيمان اخلاقي كه دروغ‌گويي را بر دو نوع مي شمردند، روا و ناروا، بر اين داوري صحّه مي‌نهادند كه دروغ‌گويي نام طبيعي فعل است، نه نام اخلاقي آن؛ و از اوصاف خارجي آن خبر مي‌دهد نه از اوصاف اخلاقي‌اش. دروغ گفتن يعني سخن غير مطابق با واقع گفتن و در اين تعريف هيچ مقوله‌ي اخلاقي به كار نرفته است تا با خود حكمي اخلاقي را به همراه بياورد، هم‌چنين است توهين و حسد و لعن و غيبت و آسيب رساندن به كسي... »

تا اينجاي كار هنوز تناقضي از ايشان مشاهده نكرده‌ايم و بر ايشان خرده‌اي روا نيست. آموختيم دروغ و حسد و لعن و نفرين (هم‌چنين مدارا و صبر و صله‌رحم و...) افعالي هستند به سان خوردن و خوابيدن، كه حامل هيچ بار ارزشي نيستند.

« نام‌هاي اخلاقي، به واقع نام هيچ فعل يا خوي طبيعي خاصي نيستند، بلكه اوصاف آن افعال‌اند، و با درآمدن اين اوصاف است كه حكم اخلاقي افعال هم روشن مي‌شود. عدل نام هيچ فعل طبيعي نيست.

فعل عادلانه و شجاعانه و حكيمانه داريم، اما كاري به نام عدل و شجاعت و حكمت نداريم. حُسن عدل و شجاعت چون و چرا بردار نيست و هيچ‌جا نيست كه نتوان به عفّت و حكمت توصيه نمود.

اگر نسبيّتي هست از آنِ نام‌هاي طبيعي است و نه نام‌هاي اخلاقي »

خب البته در اين ميان، گاه دكتر سروش هم سوتي‌هاي كوچولويي مي‌دهد كه صد البته از چشمان تيزبين يك منطق و رياضي خوانده دور نمي‌ماند!

« عدل و عفّت و شجاعت نيكي همه‌جايي دارند؛ و كاري تا خوب نباشد، سايه‌ي اين اوصاف بر سرش نخواهد افتاد »

بر عكس نگفت؟ مگر نه اينكه نام‌هاي اخلاقي صفت‌اند و افعال ديگر امري بي‌صورت و به سان ظرفي خالي (افعالي مثل خوردن و خوابيدن). پس تا سايه‌ي اين اوصاف بر سر فعلي نياوفتد، آن كار خوب نخواهد بود، نه بالعكس و آنطور كه دكتر گفته...!


امّا دريغ و صد افسوس كه دولت مسيحامنشان مستعجل است و اگر بر صليب نروند، باري به اسمان خواهند گريخت...!

« كسي در تعريف دروغ و دشنام و تهمت و توهين چندان اختلاف نكرده است كه در تعريف عدل و حق و ظلم، و اگر آن‌ها حكم‌شان نامعلوم بود به عوض تعريف‌شان روشن است و اينها اگر حكم‌شان روشن است، تعريف‌شان (و بدتر از آن تشخيص‌شان) بسي تيره و دشوار است. و اگر حلّ مشكل اخلاق بدان بود كه آن دو را به هم گره بنيم تا روشني يكي تيرگي ديگري را جبران كند، افسوس‌مندانه بايد اذعان كنيم كه تيرگي‌ها همدستي كرده‌اند و روشني‌ها را فراري داده‌اند »

« عدل چنان كه كراراً آورديم نام هيچ فعلي از افعال طبيعي نيست تا با فعل ديگري ناسازگار افتد. في‌المثل دعوت به عدل نه نرم‌خويي را كنار مي‌گذارد و نه تندخوي را؛ نه نوازش را و نه شكنجه را؛ نه راست گفتن و نه دروغ گفتن را »

« آن تفكيك نيكو ميان نام‌هاي طبيعي و اخلاقي بي‌ثمر نبود، امّا ثمرش نه حلّ معضل اخلاق، كه نشان دادن تهيدستي و ظاهرفريبي اخلاق انتزاعي جاوداني استثناناپذير بود »



و از اين‌جاي مقاله ناگهان تمام تفكيك‌ها و قلم‌زني‌ها به باد رفت! دكتر جانب استدلالاتش را رها كرده و به فطرت و عادت خود ما متوسل مي‌شود!! فراموش نكنيم كه به گفته‌ي ايشان، دروغ و شكنجه و تهمت افعال طبيعي‌اند و به خودي خود هيچ حسن و قبحي ندارند. هرچند به گمان ما دارند...

« جامعه‌اي با شبكه ي ملعوني از روابط، اخلاقاً مطرود و مذموم است؛ ممكن است در يك جامعه، يكايك ايذاها و شكنجه‌ها و خونريزي‌ها عادلانه و به‌جا باشد؛ امّا مجموعه‌اي را كه قائم به ايذاها و شكنجه‌هاي عادلانه است نبايد اخلاقي و پذيرفتني دانست. ما نظامي را نمي‌خواهيم كه بيشتر متكي بر رذيلت‌هاست تا فضيلت‌ها

اخلاقي برتر و دقيق‌تر از اخلاق موجود وجود ندارد، و غرض من از اخلاق موجود همين احكام استثناپذير اخلاقي است، و عمل به همين ارزش‌هاي اخلاقي بهترين ضامن عدل و عفّت مطلوب اجتماعي است »

جلوي قاضي و معلّق بازي دكتر؟!! نظام مبتني بر رذيلت؟ كدام رذيلت، كدام فضيلت؟ مگر آن‌ها افعال طبيعي نبودند كه بار ارزشي نداشتند مثل خوردن و خوابيدن؟! پس اين طبقه‌بندي ارزشي از كجا سر در آورد؟ ناگهان چرا دروغ‌گويي بد شد و صله‌رحم خوب؟

 كلّ مقاله صرفاً توضيح بديهيّات نبود؟ آن نتيجه‌اي كه خواهان رسيدن به آن بود كجا رفت؟! دور خودمان مي‌چرخيديم؟

و اين گونه مقاله را به پايان مي‌رساند:

« به پايان سخن نزديك شده ايم. همه‌ي سخن ما در اين بود كه اخلاقي كه با همه احوال بسازد، اخلاق نيست. به تعبير ديگر اخلاقي برتر و دقيق‌تر از اخلاق موجود نداريم تا اين‌را در پاي او قرباني كنيم. اخلاق آرماني اگر هست همين اخلاق موجود است. و داوري هم اگر بايد كرد، داوري بر پايه‌ي قواعد اخلاقي است كه صريح‌ترين جواب‌ها را در باب زيركانه‌ترين حقيقت‌پوشي‌ها و تزويرها، سخاوتمندانه و صادقانه عرضه مي‌دارد. والسلام. »

دقّت كرديد از كجا به كجا رسيد؟ قرار و سوال اوليه آن بود كه بدانيم چرا علماي اخلاق راستگويي و صله‌رحم و نرم‌خويي را نيكو شمرده‌اند، هرچند اين احكام استثناهايي دارند؛

ولي در پايان مقاله ايشان بدين‌جا رسيديم كه: گير ندهيد ديگر! اصلاً دلتان مي‌آيد؟ همين احكام استثناپذير: خيلي هم نازند! خوبند! دست‌شان نزنيد، خراب مي‌شوند!   اِ اِ اِ اِ نكن ديگه!!  ديدي خرابش كردي؟!

****************


اين قسمت از نوشتار را پس از گذاردن پست پيشين و تأمل در نظرات شما ارباب رأي و نظر نگاشتم، شايد براي ايضاح بيش‌تر...

به 2نمونه از ادبيات دكتر سروش توجه كنيد، بدون هيچ‌گونه حاشيه اضافي...

1- هنگامي‌كه دروغ و شكنجه را فعل طبيعي مي‌نامد كه هيچ‌گونه بار ارزشي ندارد، به سان خوردن و خوابيدن:

« ما دروغ‌گويي و ايذا و توهين و حسد را چنان بد شمرده‌ايم كه اينك غيراخلاقي دانستن‌شان، بر شانه‌هاي عاداتمان سنگيني مي‌كند و از سر شفقت، تاب نمي‌آوريم كه شفقت‌ورزي را فروتر از آن بنشانيم كه تاكنون مي‌نشانده‌ايم. اما، ماهروي حقيقت در پس پرده‌ي عادت نشسته است،‌و چاره جز دريدن حجاب نيست »

« در اينجا مي‌افزاييم كه نام فعل طبيعي را با صد قيد جديد هم اگر مقيد كنيم، باز همد نامي طبيعي به دست خواهيم آورد نه نامي اخلاقي، و همچنان، به فعلي خواهيم رسيد كه دو نوع روا و ناروا خواهد داشت. هيچ فعل طبيعي تا عنوان اخلاقي نپذيرد، به رذيلت يا فضيلت متصف نخواهد شد. »

2- هنگامي‌كه دروغ و شكنجه بد است، اما به دليلي نامعلوم!

« اگر كلّ جامعه را با اخلاقي كه مقتضاي اوست نخواهيم، چه مي‌شود؟ و با كدام اصل اخلاقي ناسازگار مي‌افتد؟ پيداست كه نه اخلاق تابع و نه اصول اخلاقي جاوداني، هيچ كدام جلودار چنين جامعه‌اي نيستند. مگر اينكه بياييم و يك اصل فرااخلاقي تأسيس كنيم و آن اينكه به فرض كه استثناها قاعده شودند، و به فرض كه دروغ و جفا و خلف وعده و جنگ و خون‌ريزي، جواز و روايي يابند، و به فرض كه نظم جامعه قائم به رواج آن رذيلت‌ها باشد، كل چنان جامعه‌اي، با چنان شبكه‌ي ملعوني از روابط، اخلاقاً مطرود و مذموم است.ممكن است يكايك ايذاها و شكنجه‌ها و خونريزي‌ها عادلانه و بجا باشد، اما مجموعه‌اي را كه قائم به ايذاها و شكنجه‌هاي عادلانه است، نبايد اخلاقي و پذيرفتني دانست. آن اصل فرااخلاقي هم همين را مي‌گويد كه ما نظامي را نمي‌خواهيم كه بيش‌تر متكي بر رذيلت‌هاست تا فضيلت‌ها »

« براي رهايي از جامعه‌اي پر دروغ و پر تزوير و پر نفاق، راهي نداريم جز اينكه جامعه‌ي پر دروغ و پر تزوير و پر نفاق را به هيچ قيمتي نخواهيم »

----------------------

در عباراتي كه زيرشان خط كشيده شده تأمل نماييد، آیا دكتر سروش رواييِ چنين تجويزهايي را دارد؟

 

* نگاشته شده در 11:0 قبل از ظهر | راقم اين سطور: م - چکاد •

نظري بر كتاب اخلاق خدايان - دكتر عبدالكريم سروش (قسمت اول)

 

امروز پس از دير زماني بر آن شدم تا لااقل به يكي از وعده‌هايي كه به خودم داده بودم، جامه‌ي عمل پوشانيده و نقدي بر برخي از كتاب‌هايي كه خوانده‌ام بزنم و نظري بدان‌ها بيافكنم.

شايد بايسته بود بنا به وعده‌ي ديرينم از كتاب "صراط هاي مستقيم" دكتر سروش آغاز مي‌كردم، باري چه كنم كه سخت‌گيرم و آن شير قوي پنجه نيز به راحتي اسير دست صياد نمي‌گردد و اين مهّم، عزم و جزمي عظيم مي‌طلبد.

هفته‌ي پيش براي بار سوم "اخلاق خدايان" را به پايان رساندم و تصميم گرفتم حاشيه‌اي بر آن بنگارم.


كتاب شامل ۸ مقاله است كه به قول دكتر سروش: "مقالات تئوريك هشت‌گانه مجموعه‌ي حاضر را مفاهيم عدل و ايمان و آزادي به يكديگر پيوند مي‌دهد"

به جز مقاله‌ي اول كه اندكي ديرهضم‌تر است و موضوع نوشتار امروز؛ باقي‌شان لااقل به دل من، آن‌چنان چنگي نزد و بر چنگ دلم زخمه‌اي!

نويسنده به زعم خود در نوشتار اوّل كوشيده است تا نشان دهد "اخلاق برتر وجود ندارد" باري كل مقاله تكرار بديهيّاتي بيش نيست كه پشت لفافه‌اي از واژه‌هاي پرطمطراق و نثر ديرهضم دكتر سروش پنهان شده است. و به سان انبوه ديگري از مقالات دكتر سروش پس از بازي‌هاي زبانيِ با خواننده، ناگهان به سرانجام مي‌رسد و نتيجه‌گيري مي‌كند و وي را حيرت‌زده مي‌نمايد...!


نكته‌اي مهّم: يكي از شگردهاي دكتر سروش اين است كه "بديهيات عقلي و يقيني" ما را به بازي مي‌گيرد و به چالش مي‌طلبد تا بدان‌ها نظري بيافكنيم و در آن‌ها تعمّقي بنماييم و غوطه‌اي بخوريم؛ تا اين‌جاي كار بر ايشان خرده اي روا نيست. باري ايراد آن‌جاست كه وي براي پيش‌برد مدّعاي خود، دست ياري از همين بديهيات عقلي و يقيني‌مان مي‌طلبد!

مثلا آنكه شما بخواهيد ثابت كنيد "دروغ بد نيست و بار ارزشي منفي ندارد و جزو رذيلت‌هاي اخلاقي به حساب نمي‌آيد" و در وسط معركه ي اثبات بگوييد: "همه ما مي‌دانيم كه دروغ بد است و الخ...!"

آخر هنگامي‌كه موضوع مورد بحث همين "دروغ" است، چگونه مي‌توان از آن در اثبات مدّعاي خود استفاده كرد؟!!


لبّ و لباب تمام اين پست در همين نكته ي مهّم بالاست، از دستش ندهيد. نقد اصلي را نيز مي‌توانيد در ادامه مطلب پي بگيريد.

**************************

* نويسنده پس از ذكر مقدماتي در ابتداي مقال، مي‌نويسد:

« از اين‌جا شروع كنيم: چرا علماي اخلاق راستگويي و وفاي به عهد و صله رحم و نرم‌خويي و عيب‌پوشي و حق‌گويي و فروتني و... را نيكو شمرده‌اند با اينكه نيك مي‌دانسته‌اند كه آن احكام، مستثنياتي دارند و همه جا و همواره، صادق و جاري نيستند؟ سه پاسخ معقول و مهم بدين سوال داده‌اند: »

« ۱- نخست آنكه اين احكام، به واقع فاقد استثنا هستند و اگر جميع شروط و قيود لازم را در ميان آوريم خواهيم ديد كه راست‌گويي با جميع قيودش، همه جا و علي‌الاطلاق نيكوست و دروغ‌گويي با جميع قيودش همه جا و علي‌الاطلاق نارواست و چنين‌اند ساير احكام اخلاقيِ علم اخلاق، و اينكه اكنون استثنا بردار شده‌اند، به دليل مجمل بودن موضوع آن‌هاست، نه استثناپذير بودن واقعي آن‌ها »

و پس از ذكر دلايلي اين پاسخ را از نمونه‌هاي "مكر سرد" و سركنگبين‌هاي صفراافزا و حيله‌اي وارونه و عقيم كه ميوه‌اي تلخ و كام‌سوز دارد، مي‌داند.


« ۲- اما پاسخ دوم. احكام و قواعد اخلاقي، نه دائمي‌اند و نه ضروري، بل عادي و اكثري‌اند. يعني نه مي‌گويند كه في المثل دروغگويي به ضرورت و به ذات بد است و نه مي‌گويند كه همواره بد است، آن‌ها همين‌قدر مي گويند كه دروغ‌گويي عادتاً و اغلب بد است و راست‌گويي عادتاً و اغلب خوب، بدون اينكه منكر استثناها باشند.
آن استثنائات چندان نادرند كه نه ما را از صادر كردن حكمي كلي (براي اكثر موارد) باز مي‌دارند و نه آدميان را از عمل به آن حكم »

و سپس پاسخ دوم را با اين گفته‌ها مردود مي‌شمارد:

« همه سخن در همين استثناهاست. آيا لازمه اين امر آن نيست كه اگر روزي شرايط استثنايي از ندرت به در آيند و همه‌گير شوند، دزدي بيشتر خوب شود و كمتر بد؟
استثنا و قاعده همواره به زمينه‌اي و جهاني خاصّ متعلق و منسوب‌اند و در ان نشو و نما مي‌يابند و با عوض شدن ان زمينه و آن جهان، اي سا كه قاعده‌ها استثنا شوند و استثناها قاعده »


در اين بين و تا رسيدن به پاسخ سوم كمي نثر زيبايش را به رخ خواننده ميكشد و ...

« اخلاق قائم به زندگي و در خور اوست، نه زندگي قائم به اخلاق. هر نحوه‌اي از معيشت را اخلاقي و هر مقام را ادبي (به معناي ارزش‌هاي مربوطه) است و اين آداب و اخلاق نه فقط درباره آن مقامات، كه ناشي از آن‌ها و در خور آن‌هاست  »

اين پاراگراف جزو آن قسمت هايي‌ست كه در همان بار اول خواندن كتاب، از خواندنش زورم گرفت!!

« مي‌بينم كه خاطر خرّم خواننده را خصمانه خسته‌ام. وي از خود مي پرسد آيا باز هم چيزي از اخلاق باقي مانده است؟ آيا اين سيل ويرانگر نسبيّت، آرماني متعالي و متبوع را برجا نهاده است كه ادميان زندگي را براي او بخواهند و در پاي او فدا كنند؟ و ايا هيچ برونشوي از اين مضيق تنگ، متصور نيست؟! »

خواننده‌ي حيران، آشفته و سرگردان از نثر مغلق و پرطمطراق دكتر سروش به دنبال مفرّ و مأوايي است تا لَختي توسن انديشه‌اش را در آنجا بياساياند. بدين‌جا مي‌رسد و اين عبارات را مي‌خواند، با خود مي‌گويد:

۱- دكتر سروش خاطر خرّم مرا خصمانه خسته است.

۲- از اخلاق چيزي باقي نمانده است.

۳- سيل ويرانگر نسبيّت هيچ آرمان متعالي و متبوعي بر جاي نگذاشته است. اَي سيل نامرد!!

۴- هيچ برونشوي از اين مضيق تنگ متصور نمي‌توان شد مگر به اذن و اراده و لطف دكتر سروش!

باری، كدام نسبيّت؟ كدام مضيق تنگ؟ مگر دكتر عزيز تا بدين جاي اين نوشتار، تحليلي ارايه نموده است؟ و يا گزاره‌هاي توصيفي‌اش تحديد كننده و تهديد كننده‌ي اخلاقند؟

آري؛ به همين سادگي دكتر با پاراگرافي، و چند خطي بازيِ زباني با واژه‌هاي ثقيل و ديرهضم، خواننده را هدايت مي‌كند، البته فعلاً به سوي مقصدي نامعلوم، تا پايان مقاله كي فرا رسد...

 

* نگاشته شده در 11:7 بعد از ظهر | راقم اين سطور: م - چکاد •

توجه توجه؛ مژده مژده؟!!

 

به مناسبت تقارنِ فرخنده‌ي سالروزِ ولادت اين حقير سر تا پا تقصير با دكتر سروش به زودي در اين مكان نقدِ (به گمان خودم) باحال و تُپُلي بر كتابِ "اخلاق خدايان" دكتر سروش چاپيده مي‌شود (همان نگاشته مي‌شود خودمان).

 

درود بر دكتر سروش

 خدا رو كولِ دكتر سروش

 

* نگاشته شده در 10:39 بعد از ظهر | راقم اين سطور: م - چکاد •

فرخنده زادروز چشم گشودنم به اين جهان فاني؟!

 

و با طلوع خورشید امروز، باري ديگر يك سال از زندگي‌مان گذشت و به سالروز مرگ خود نزديك‌تر گشتيم...

تولد، حيات، ممات...

تا چند صباح و چند بهار ديگر را در اين دنياي فاني نظاره‌گر باشيم....


 پس نوشت! :

۱- چاکّریم!! الكي نيست كه روز تولّد من و دكتر سروش در يك روزه!! لابد حكمتي توش بوده!!

۲- زهرش، در خون من بادا هماره نوش.... (اين ضمير "ش" به دكتر سروش ربطي نداره‌ها!!)

* نگاشته شده در 9:24 بعد از ظهر | راقم اين سطور: م - چکاد •

گزیده ای از فیه ما فیه...

جراح مسیحی گفت: گروهی از اصحاب شیخ صدرالدین نزد من نوشیدنی نوشیدند و به من گفتند که همان طوری که شما اعتقاد دارید، عیسی خداست و ما می دانیم این اعتقاد حق است، و لکن کتمان و انکار می کنیم و قصدمان از این کتمان، حفظ مذهب خودمان است.

مولانا (رضی الله عنه) گفت: دشمن خدا دروغ گفته است و هرگز چنین نیست. این سخن کسی است که از شراب شیطان مست شده است، شیطانی که گمراه و پست و خوار کننده و از طرف خدا رانده شده است. چگونه ممکن است که شخص ضعیفی (حضرت عیسی) که از مکر یهود از مکانی به مکان دیگر فرار می کند و صورتش کمتر از دو ذراع است نگهدار هفت آسمان باشد که ضخامت هر آسمان ۵۰۰ سال است؟...  چگونه عقل تو قبول می کند که محرک و اداره کننده این آسمان ها و زمین ها ضعیف ترین صورت باشد؟ ( ای جراح) بگو قبل از عیسی چه کسی خالق آسمان و زمین بوده است؟ خداوند از آنچه ظالمین می گویند پاک و منزه است...  اگر روح عیسی همان خداست، پس روح عیسی به کجا رفت؟ روح فقط به سمت اصل و خالقش می رود و زمانی که اصل و خالق، خود عیسی است، کجا پرواز کرد؟

مسیحی گفت: ما این عقیده را از پدران خود یافتیم و آن را دین خود قرار دادیم.

مولانا می گوید: به او گفتم: اگر از اموال پدر خود طلای سیاه و فاسد به ارث برده باشی، آیا آن را با یک طلای خالص و با عیار تعویض نمی کنی و همان طلای فاسد را می گیری و می گویی از پدرم به ارث برده ام. و یا این که اگر در حین تولد با دست شل یا فلج متولد شده باشی، ولی دارو و پزشکی که دست فلج تو را درمان نماید یافته باشی، آیا قبول نمی کنی که دست تو را درمان نماید و می گویی من دستم را این چنین شل به ارث بردم و مایل به درمان آن نیستم؟ یا این مکانی که پدرت در آن مرده است و تو نیز در آن مکان بزرگ شده ای دارای آب شور باشد، اما مکان دیگر دارای آب شیرین و گوارا و میوه های آن شیرین و مردمانی سالم دارد، آیا میل نداری به آن سرزمین کوچ نموده و از آب شیرین آن بنوشی تا بدین وسیله مریضی های تو از بین برود، یا این که می گویی ما آن ملک و آب شورش را که بیماری زاست به ارث بردیم و به آن چه ارث بردی متمسک می شوی؟   خیلی بعید است کسی که دارای عقل و احساس صحیح باشد چنین کاری نموده و چنین حرفی را بزند. خداوند به تو عقل جداگانه ای غیر از عقل پدرت و فکری غیر از فکر پدرت داده است و به تو قدرت تمییز جداگانه ای داده است، پس چرا فکر و عقل خود را تعطیل کردی و از عقلی که تو را هدایت نمی کند پیروی می کنی؟

یوراش پدرش کفش دوز بود. و وقتی نزد پادشاه رسید و آداب پادشاهی و رزمی را آموخت و پادشاه بالاترین منصب ها را به او اعطا نمود، هرگز نگفت از پدران خود کفش دوزی به ارث بردم و این مقام را نمی خواهم و ای سلطان به من دکانی را در بازار بده تا به پنبه دوزی که کار سختی است مشغول باشم.

بلکه سگ با نهایت پستی و فرومایگی اگر فن شکار را بداند و صیاد سلطان شود، آن چه از پدر و مادر خود به ارث برده، که همان خوابیدن در کاهدان و مکان های ویران شده و حرص بر خوردن لاشه حیوانات گندیده است، را فراموش می کند و دنبال سواران سلطان رفته و با سگ های شکاری دیگر همراه می شود و همین طور باز شکاری زمانی که سلطان او را ادب کند، هرگز نمی گوید ما از پدران خود لانه داشتن در سرزمین خشک کوهستانی و خوردن لاشه و مردار حیوانات را به ارث برده ایم و توجهی به مکان خوش آب و هوای سلطان و به پرندگان صید شده سلطان نداریم.

وقتی که عقل حیوانات امری بهتر از آن چه که از پدر و مادرش به ارث برده است را می پذیرد، بسیار قبیح و زشت است که انسانی که خداوند او را به واسطه عقل و قدرت تمییز بر موجودات روی زمین فضیلت داده است کمتر از حیوانات باشد. پناه بر خدای متعال.

درست است که بگوییم پروردگار عیسی، حضرت عیسی را عزیز کرده و او را مقرب درگاه خود قرار داده است و کسی که او را خدمت کند خداوند را اطاعت نموده است، اما زمانی که خداوند پیامبری را بر حضرت عیسی فضیلت داده و آن چه را که به دست حضرت عیسی ظاهر کرده به همراه احکام بیشتری به دست او ظاهر نموده است،

 متابعت آن پیامبر به خاطر خداوند واجب است نه به خاطر خود آن پیامبر.

جلال الدین مولوی، فیه ما فیه، تصحیحات و حواشی فروزانفر،۱۳۶۲، ص ۱۲۴

* نگاشته شده در 3:32 بعد از ظهر | راقم اين سطور: م - چکاد •

من و ني و مي و وي...!


کی باشد و کی باشد و کی باشد و کی

                                             من باشم و نی باشد و می باشد و وی

من گه لب وی بوسم و وی گه لب نی

                                            من مست ز وی باشم و وی مست ز می

* نگاشته شده در 8:45 بعد از ظهر | راقم اين سطور: م - چکاد •

برگ سبزی تحفه‌ي...

 

در بادي امر عرض كنم كه: اين پست را تقديم مي‌كنم به سيد عباس سيد محمدي!!

هنوز علت و نيز دليلِ متولد شدن اين پست و نگاشته شدن اين سطور را نمي‌دانم! شايد بي ارتباط به پست پيشينم نباشد! هر چند از آن غريب‌تر پيشكش آن به سيد عباس عزيز است!

ماجرا از آنجا آغاز شد كه در هنگام نگارش پست پيشين، ابتدا به جاي "بوي جوي موليان" به خطا و نيز سهل‌انگاري نوشته بودم "بوي موي جوليان!"

به سرم زد جستجويي در گوگل انجام دهم بين اين دو عبارت. برای عبارت غلط چیزی حدود ۱۶هزار و برای عبارت درست ۳۲هزار یافته یافتم! برایم جالب بود ۱۶ هزار غلط در عرصه دنیای مجازی...

البته در هنگام نگارش آن پست این نسبت برعکس بود و تعداد یافته ی این موتور جستجو برای عبارت خطا بیشتر از عبارت صحیح بود، به هر حال الان نتیجه جستجو همین می باشد!

نقطه سر خط!

* نگاشته شده در 10:40 بعد از ظهر | راقم اين سطور: م - چکاد •

يار مهربان....

 

 بوي جوي موليان...

           ياد يار مهربان....

 

* نگاشته شده در 11:0 بعد از ظهر | راقم اين سطور: م - چکاد •

در ستايش آزادي...

 

نافيان و غاصبان آزادي، كه قبح آن‌را در ترويج فساد و تقويت تفرقه دانسته‌اند، غافلند از اينكه:

آزادي، فسادي را افزون‌تر نمي‌كند؛ فساد نهفته را (اگر هست) آشكار مي‌كند، به آتش تفرقه هم دامن نمي‌زند، از تفرّقي كه بالفعل موجود است، پرده برمي‌دارد و رفع فساد و تفرقه نه در منع آزادي، بل در توانگري فرهنگي است.

كار آزادي كشف است و نه خلق؛ و جفاست كه كاشف ميكروب‌ها را واضع ميكروب‌ها بدانيم و بر او نفرين و نفرت نثار كنيم!

اخلاق خدايان - دكتر عبدالكريم سروش

* نگاشته شده در 8:55 بعد از ظهر | راقم اين سطور: م - چکاد •