زنگ تفريح...
چند روز پيش با دوستان صحبت خاطراتی از دبيرستانمان شده بود.
يادش به خير، مدرسه ي شهيد بهشتي شهرري...
۷ سال تحصيل پياپي حدود ۶۰ دانشآموز با يكديگر از راهنمایی تا پیش دانشگاهی...
و گذر این مدت؛ اين جمع را به معجوني غير قابل درك و باور تبديل كرده بود!
دانشآموزاني سمپادي كه شيطان را درس ميدادند!
و آن كلاس كذا! كه آوازهي شهرتش در تمام كشور و نيز سازمان سمپاد پيچيده بود* در شلوغي و شيطنت و خرابكاري...!
با تمامي قُد بودنم، و با برشي در زمان و دبير شدن من؛ بعيد ميدانم از پس آن كلاسِ خودمان بر ميآمدم؛ مگر در صلحي تمام عيار با دانشآموزان!
و تمام اين مقدمه ها براي بيان اين مطلب:
هر چهار سال دبيرستان در هنگام ورود تمامي معلمهامان به كلاس و در آغاز تمامي زنگها شعار شروع كلاسمان اين بود:
ميكده حمام نيست، سرزده وارد مشو! ![]()
پ.ن: بنا به شنيدة ها از مأمور سازمان در بازديد از مدرسه و كلاس...
چند نمونه از روشهاي درماني...
* دقت شود كه دانستن در عبارات زير همانطور كه در پست پيشين ذكرش رفت، به معناي دانستن اين است كه در وجود من چه ميگذرد، دانستن ناخودآگاه من...
۱- دارو درماني: بيمار معمولاً جزو دسته «نميخواهم بدانم» است و درمانگر را هم در جايگاه «كسي كه فرض مي شود بداند» قرار نميدهد.
۲- روان درماني: منظور از درخواست براي رواندرماني، تمام مواردي است كه در آن بيمار رسماً اعلام ميدارد كه، نيامده دارو بگيرد.
او ميخواهد حرف بزند و ميخواهد كه شما با او حرف بزنيد. درخواست او به اين معناست: «من از خودم چيزي نميدانم ولي تو حتماً در مورد من ميداني، به من بگو مشكل من از كجاست.» بنابراين درمانگر را در جايگاه «كسي كه فرض ميشود بداند» قرار ميدهد. رواندرمانگر با وجودي كه در بسياري از موارد ميداند كه در اين جايگاه نيست، ولبي قبول ميكند كه اين جايگاه را اشغال كند و از اين مكان به بيمار پاسخ دهد و همين مسأله او را در وضعيتي توانفرسا قرار ميدهد. عدهي قليلي از درمانگرها در اثر تجربه قادر مي شوند كه از پذيرفتن اين جايگاه امتناع ورزند.
۳- روانكاوي: در اينجا هم برخورد بيمار هماني است كه در مورد قبل بود؛ يعني «من از خودم چيزي نميدانم ولي تو حتماً در مورد من ميداني.»
او ميخواهد بداند و فكر ميكند كه اين دانش نزد روانكاو است، بنابراين روانكاو را در جايگاه «كسي كه فرض ميشود بداند» قرار ميدهد. اما يك روانكاو واقعي، يعني روانكاوي كه خودش به طور صحيح و كامل روانكاوي شده باشد، ميداند كه «كسي كه فرض مي شود بداند» در خارج از بيمار نيست و دانشي را كه بيمار به دنبال آن است در خود اوست؛ «در ناخودآگاه اوست.»
روانكاو ميداند كه وجودش فقط وسيلهايست براي اينكه اين دانش ناخودآگاه به ظهور برسد. او ميداند تمام هنر او در اين است كه شرايطي را فراهم نمايد كه بيمار خودش اين دانش را توليد كند.
روانكاو ملزم به جواب دادن نيست. او ملزم به تعبير است. تعبير يعني بزرگنمايي حرفهاي خود بيمار. يعني واداشتن او به شنيدن آنچه خودش ميگويد. زيرا بيمار بهرغم تمام رنجهايش و بهرغم تمام تلاشهايش، در عمق وجودش نميخواهد كه بداند.
روانكاوي كه در اين تله بيافتد و باور كند در جايگاه «كسي كه فرض ميشود بداند» قرار دارد، نهايتاً كارش به دستورالعمل دادن و نصيحت كردن ميرسد. و اگر خيلي دانشمند باشد، مشغول القاء تئوريهاي خود به بيمار ميشود! حتي فرويد پدر علم روانكاوي نيز در يكي از روانكاويهايش از اين اشتباه مصون نماند، و همواره اين مورد را به عنوان يكي از شكستهايش معرّفي ميكرد.
۴- مشاوره: در اين نوع خاص از پراتيك اصولاً هيچ نوع درخواستي به صورتي كه ذكر آن رفت، وجود ندارد. شكايت نه از ناخودآگاه خود، كه از ديگري است. در واقع طرفين براي دادرسي آمدهاند نه تراپي.
در پايان و با توجه به مواردي كه گفته شد؛ آنچه كه اصولاْ در معرض مقايسه قرار ميگيرد نه روشهاي درماني متفاوت، كه درمانگرهاي مختلف هستند، و اين دقيقاً همان كاري است كه بيماران به طور غريزي و باطني و ناخودآگاه انجام ميدهند...
پ.ن: من روانكاوي را به بقيه ترجيح ميدهم...!
روانكاوي – مكتب لكان...
اين پست و نیز چند پست آتي درباره روانكاوي و نيز مكتب لكان و فرويد ميباشد. در نگارش مطالب اكثراً از كتاب "مكتب لكان؛ روانكاوي در قرن بيست و يكم" ياري جستهام.
بيمار: شايد براي اين واژه كلمه patient واضحتر باشد که به معنای شکیبایی بر یک درد و رنج است.
درخواست بيمار به طور كلي درخواست رها شدن از يك رنج است. اين رنج را در روانكاوي «سمپتوم» مينامند.
سمپتوم به سه شكل مختلف ظاهر و ابراز ميشود:
۱- به صورت چيزي كه درست كار نميكند. يك جاي كار ميلنگد.
۲- به صورت چيزي در وجود بيمار كه آنرا نميفهمد، از آن سر در نميآورد.
۳- به صورت يك درد و رنج جسمي.
آنچه بيمار را وادار به مراجعه يا به عبارتي درخواست ميكند، يك ارزيابي شخصي از سمپتوم است. در مواردي تنها خود مددجو است كه از رنج خود آگاهي دارد و ممكن است كه ديگران اصلاً احساس نكنند كه او مشكلي دارد و در مواردي نيز بالعكس.
هر سمپتوم براي صاحبش نوعي ارضاء به همراه دارد. فرويد اين ارضاء را «نفع» يا «gain» ناميد. و آنرا به دو صورت نفع اوليه و نفع ثانويه از هم تفكيك كرد. لكان براي اين ارضاء كلمهي بسيار شيوا و غير قابل ترجمه «ژوئيسانس» «jouissance» را به كار برد.
ژوئيسانس در ترجمه فارسي، لذتي شديد است كه ايجاد درد و حتي انزجار ميكند كه شخص این لذت شديد را به صورت اشمئزاز و بيزاري حس ميكند. ژوئيسانس، يك لذت مخرب، دردآور و كشنده است. درخواست كمك از سوي بيمار فقط موقعي پديد ميآيد كه ژوئيسانس غيرقابل تحمل شده باشد.
بيمار براي ابراز اين مطلب، مراجعه ميكند كه در وجود من چيزي هست كه مرا رنج ميدهد. من از آن چيزي نميفهمم. نميتوانم در موردش كاري بكنم. در يك كلام بيمار از ناخودآگاه خود شكايت دارد.
* دقت شود كه دانستن در عبارات زیر، به معناي دانستن اين است كه در وجود من چه ميگذرد، دانستن ناخودآگاه من...
مقايسه روشهاي مختلف درماني بر اساس درخواست بيمار:
۱- آنهايي كه در دسته «من نميدانم و نميخواهم بدانم» هستند.
۲- آنهايي كه در دسته «من نميدانم ولي ميخواهم بدانم» هستند.
و دقيقاً به علت همين درخواستهاي درماني متفاوت است كه روشهاي درماني متفاوت وجود دارند و نه بر عكس.
روشِ درماني: هر عملي كه قابليت تسكين رنج، و رهايي از سمپتوم را داشته باشد، حتي به صورت موقت. با چنين تعريفي، روشهاي مختلف از رمّالي و فالگيري گرفته تا احضار روح و روشهاي تلقيني و يوگا و شيمي درماني و شوكدرماني؛ همه و همه جزء روشهاي درماني محسوب مي شوند.
حال برسيم به مقولهي درمانگر...
بيمار به يك درمانگر خاص مراجعه ميكند، زيرا فكر ميكند آن درمانگر قادر به تسكين رنج اوست. او به دنبال «كسي است كه فرض ميشود بداند»
در نتيجه درمانگرها بر اساس جايگاهي كه بيماران به آنها ميدهند و بر اساس باور خودشان از اين جايگاه، به چند دسته تقسيم مي شوند:
۱- بسته به اينكه بيمارشان آنها را در جايگاه «كسي كه فرض ميشود بداند» قرار ميدهد يا نه؟
۲- بسته به اينكه درمانگرها، خود را در جايگاه «كسي كه فرض ميشود بداند» ميدانند يا نه؟
+---------------------------------+
بر اساس تمام مطالبی که گفته شد، در پست آتی چند نمونه از روشهاي درماني را با هم مقايسه ميكنيم.
پراكنده گويي در سه باب...!
۱- در پست پيشين دوستاني كامنت گذارده بودند و با بيان اينكه چرا من از منطق به نام رياضي دم ميزنم اظهار تعجب نموده بودند.
حق كاملاً با اين عزيزان است. منتهاي مطلب آنكه:
- اين پروسه و خطا به خاطرهاي دور برميگردد. به سال اول دبيرستان و معلم رياضي ما كه با جزوه و دفتري ۳۰۰برگي تا جاييكه ميتوانست به خورد ما رياضي و منطق داد؛ طوريكه لبريز و سرريز شديم!![]()
و از همان زمان بود كه ما اينگونه به منطق و رياضي دلبسته و وابسته شديم.
وابستگيام به علم شيمي هم برميگردد به سال سوم راهنمايي كه معلم شيميمان "جدول مندليف" را به ما حفظاند!!
(در اين فعل حفظاندن مقادير متنعابهي فرو كردن به زور وجود دارد!)
۲- دوست عزيزي نقد عالمانهاي نگاشته بر پست پيشينم (نقدي بر اخلاق خدايان)؛ عجالتاً بايد بگويم كه ايدهالترين و بهترين تقرير و تبييني را كه ميشد از آن مقاله و نوشتار دكتر سروش ارائه كرد، ايشان ارائه نمودهاند و فعلاً در حال غور و غوطه در آن هستيم.
در كل واقعاً معركه بود....
۳- شايد بايد ديگر پرواي درك و فهم خواننده را به كناري بنهم....
در تصميمي جديد ميخواهم اين بلاگ را به ملغمهاي تبديل كنم از همه چيز. تخصصي و عمومي؛ فلسفه و دين و روانشناسي و هرچه كه به ذهنتان برسد.هر چيز كه در ذهنم جريان پيدا كند/
شايد من بعد اين بلاگ همدلي باشد با اين وصف از رمان اوليس* جيمز جويس:
"جيمز جويس در اوليس، تقريباً تمام پسماندههاي تاريخ، ادبيات، بيعفّتي و آيينهاي مقدسي را كه به مخيلهي بيرحمش خطور ميكرد، بيرون ريخته است. محتواي مشخص آن عبارت است از وفور چيزهاي بياهمّيت، لودگي بيهوده مخاطب، اضافات لاتيني و خردهريزهاي اسكولاستيك و...."
خود جويس ميگويد: "آنقدر معمّا و چيستان در اين كتاب جا دادهام كه استادان فن را قرنها به خود مشغول خواهد داشت تا بر سر مقصود و منظور من جرّ و بحثها بكنند، و اين تنها راه رسيدن به جاودانگي است"
-----------------
پ.ن: با چند رمانخوان خفن كه صحبت ميكردم، اين اثر را برترين رمان قرن و شايد تا به اكنون، معرّفي كردند....
هرچند كه هنوز به فارسي ترجمه نشده است!
صدا و سيما – سريالهاي اسلامي؟ تركيه!
مدام ميخواهي گير ندهي و سَرسَري از كنار موضوع بگذري، ولي مگر ميشود؟!!
حماقتي عظيم ببيني و سكوت كني؟! ذره ذره از بين رفتن عقاید خيل عظيم اطرافيانت را ببيني و فقط نظارهگر باشي؟!
اين صدا و سيما ديگر شورش را در آورده است، در خيلي موارد و اكثر اوقات...
منتها، شوريِ بعضي قسمتهايش نمكينتر است و ذهن و زبان آدمي را بيشتر ميگزد!
سريالهاي اسلاميِ؟ تركیه.
* از همان بار اولي كه ديدم نزديك بود، عُقّ بزنم!! فهمِ حماقت جاري و ساري در اين سريال، جزو نكات بديهي و فطري هر آدمي و غيرآدمي است!! ماندهام يك فرد خردمند در اين صداوسيما پيدا نميشود كه جلوي پخش چنين برنامههايي را بگيرد؟!
۱- فردي دروغ ميگويد، دهانش كج ميشود! ![]()
۲- فردي گربهاي را ميكشد، خودش ميميرد.
۳- فردي كمفروشي ميكند، فرزندش بيماري موشها را ميگيرد!!
۴- فردي هزار كوفت و زهرمار ديگر، خودش هزار بلا و بدبختي ديگر!!
احتمالاً در بعضي نقاط خراب شده ي اين كشور برخي كاركنان (و نه تمامي آنها؟!) در حد جلبك رياضي نميدانند (و شايد هم ميدانند؟!) رياضي اوّل و دوم دبيرستان را نيز نگذراندهاند. (افتخا ريدهاند؟! )
در عمرشان واژه "عكس نقيض" به گوششان نخورده است؟! (خورده و رد شده است؟! كمانه كرده است؟! خورده و قي نموده است؟! روزه بوده است؟! الخ...؟!!)
*******
اگر قبول شوي آنگاه برايت دوچرخه ميخرم ---- برايت دوچرخه نخريدم، پس قبول نشدي.
اگر خودت را از بالاي برج به پايين پرت كني ميميري ---- نمردي، پس خودت را از بالا به پايين پرت نكردي.
اگر p آنگاه q ---- اگر نقیض q آنگاه نقیض p
*******
دروغ بگويي دهانت كج مي شود --- دهانتتان كج نميشود، پس دروغ نميگويي!!
كم فروشي كني، فرزندت بيماري موشها ميگيرد ---- فرزندت بيماري موشها نگرفته، پس كم فروشي نكرده اي...!
و به همين سادگي و با آموزههاي جاري در اين سریال اسلامی هرچقدر دوست داريد دروغ بگوييد و هر غلط ديگري كه دلتان ميخواهد انجام دهيد. به طور منطقي و طبق علم رياضيات هيچ خردهاي به شما وارد نيست!!
پسنوشت: شايد براي شما خوانندگان عزيز موضوع كمي نامأنوس باشد، اميدوارم اين مثال به روشنتر شدن ايراد و نقد این حقیر و همچنين مقصودم ياري رساند.
شهري را فرض كنيد كه در آن، دست هر كسي را كه دزدي كند قطع كنند، پس:
اگر دزدي كني آنگاه دستهايت قطع ميشود.
دستهايت قطع نشده --- پس دزدي نكردي/
يعني تمام ساكنين اين شهر كه دستشان سالم است ميتواننذ ادعا كنند كه دزدي نكردهاند...! و به همين منوال؛ طبق آموزه های این سريالِ به اصطلاح اسلامی، تمام كساني كه در زندگي روزمره دهانشان هنوز كج نشده، پس دروغ نميگويند...!
قرائت قرآنِ ائمه اطهار....
از موضوعاتي كه ديريست ذهنم را معطوف به خود داشته -و طبق عادت ديرين خود، كه به خيل اين موضوعات و نكات وقعي نمينهم (به خاطر تنبلي؟!)- موضوع قرائت قرآن توسط ائمه اطهار ميباشد، آنطور كه در روايات خواندهايم و در مناسبتهاي مختلف شنيدهايم.
به عنوان مثال، ماه مبارك رمضان كه ميرسد ما را سفارش اكيدي ميكنند به قرآن خواندن. و ميگويند كه مثلاً حضرت محمّد يا فلان امام در اين ماه مبارك، هر روز قرآن را ختم ميكردند و ماهي 30 بار ختم قرآن مينمودند و الخ...!
يكبار سوالي به ذهنم رسيد در هنگام قرائت قرآن و گوش دادن به نوار ترتيل...
اصولاً قاريهاي ايراني و نيز جهاني (عبدالباسط-منشاوي-پرهيزكار) در نوارهاي قرائت ترتيل خود، هر جزء را در يك نوار و يك ساعت ميخوانند و اين يعني، براي خواندن كلّ قرآن در ايده الترين حالت 30 ساعت وقت نياز است. حال ماندهام امامان معصومي كه روزي يك بار ختم قرآن مينمودند، چگونه اين 30 ساعت را در 24ساعت شبانه روز جا ميدادند و البته زندگي هم ميكردند! (خوردن-خوابيدن-خانواده-خلقخدا-عبادات واجب ديگر و... )
يك بار از يكي از مبلغيني كه به دانشكدهمان امده بود سرّ اين نكته را پرسيدم، گفت: آنها كه نمينشستند قرآن را با ترتيل بخوانند، چون قرآن را حفظ بودند؛ قرآن و معاني آن از قلبشان ميگذشت...
و جواب من طبق معمول: جلوي قاضي و معلّق بازي؟!!
In Hell
I stay, I pray
I see you in Hell far away
I stay, I pray
I see you in Hell one day
اثبات خدا...
یکی پیش مولانا شمسالدّین تبریزی گفت که «من به دلیلِ قاطع، هستی خدا را اثبات کردهام.»
بامداد، مولانا شمسالدّین فرمود که: دوش ملایکه آمده بودند و آن مرد را دعا می کردند که:
« الحمدالله، خدای ما را ثابت کرد. خداش عمر دهاد! »
فیه ما فیه-جلالالدّين مولوي
