مسئله اخلاقی...
قايق تفريحي خصوصي ميگنونت، از بندر سوثامپتون (در جنوب انگليس) در 19 مي 1884 عازم سيدني استراليا شد، جايي كه ميبايست در آنجا به مالكش تحويل داده ميشد...
چهار نفر داخل قايق؛ همه از خدمه آن بودند: دادلي(ناخدا) – استيونز(دستيار) – بروك(ملوان) – و پاركر(مستخدم هفده ساله و شاگرد ملوان)
اين قايق تفريحي در آتلانتيك جنوبي غرق شد و همهي سرنشينان آن در يك قايق نجات كوچك قرار گرفتند. بعد از بيست روز، كه در طي آن هيچ آب آشاميدني به جز باران نداشتند، و در هشت روز آخر نيز هيچ غذايي نمانده بود؛ دادلي به كمك استيونز مستخدم را كشت، هرچند بروك اعتراض كرد...
پس از آن هر سه نفر از نعش مستخدم به مدت چهار روز تغذيه كردند؛ و در روز پنجم نجات يافتند...
طبق رأي هيأت منصفه جز با كشتن و خوردن يكي از آنان، هيچكدام زنده نميماندند و به نظر آنها نيز همين مطلب رسيده بود.
( Ethics in Medicine – Cambridge, The MIT Press – 1977 – p.663 )
+---------------------------------+
۱- به زعم و نظر شما، كار اين دونفر اخلاقي بوده و يا ضداخلاقي...؟ شما چه رأيي صادر ميكنيد؟
۲- اگر در اين موقعيّت قرار بگيريد؛ چه رفتاري ميكنيد...؟ یا به عبارت بهتر، به زعم شما رفتار اخلاقی چیست؟
مرگ يا زندگي...؟
" ترجيح ميدهم ۵دقيقه آدم بزدلي باشم تا اينكه عمرم را از كف بدهم...! " ضربالمثل ايرلندي
اين روزها و در اين برهه از ازندگيام عميقاً دچار تغيير شدهام؛ و تمامي بديهيات عقلي و يقيني ديروز، رنگ و بوي خود را از دست دادهاند. در تعليقِ تلخ و شيريني به سر ميبرم...
توانِ دوختن و وصله كردن گذشته و آينده را به يكديگر ندارم و حالمان هم كه نميگذرد...!
از سنّت و مدرنيته رانده و در زندگي درمانده! نه ميتوان در سنّتها باقي ماند و نه صددرصد مدرن شد، و نه گوهرهاي هركدام را برگرفت و باقي را وانهاد! مثل آب و روغن ميمانند...
اين transition zone تحميلي در حال پاره كردن ما، و لگدمال كردن انديشههامان است.به critical point* خود رسيدهام
شايد تغيير در فشار و يا دمايي، سبب رهاييام از اين تعليق گردد...
نه سروش و نه ملكيان، و نه مطهري و شريعتي و كديور و گنجي و نراقي و حكيمي و علامه طباطبايي و جعفري؛ و نه مولوي و حافظ و سعدي؛ نه پوپر و ويتگنشتاين و شوپنهاور و ژيژك و كانت و ميل؛ و نه فرويد و لكان و يونگ و آدلر و ماير و فرانكل و ميگ ميگ و دوستان...!
نه شرق و نه غرب و نه ملكوت و نه جبروت و ناسوت و نه حتي هپروت...!!
هر كدامشان را بخواهي پي بگيري و ادامه دهي، منتهيِ به درهاي...! البته و صد البته كه اگر جرأت و جربزه داشته باشي و طريقي را كه برگزيدهاي ادامه دهي! و جلوي قاضي، معلّق بازي در نياوري و به تمام نتايج قهري و منطقي انديشههايت پايند و ملتزم باشي...
+--------------+
و همه اين اراجيف براي نگاشتن يك جمله بود كه نميدانم چرا بي توجه به خواست و اراده من بر پهناي اين صفحات جاري گشت...!
مردم هميشه اين شق را ناديده ميگيرند و ميپندارند كه زندگي بهتر از مرگ است... چرا؟!
چرا به طور بديهي ارزش زندگي را بيشتر از مرگ دانستهايم؟ كساني كه خودكشي كردهاند را كساني ناميدهايم كه جربزه زندگي نداشتهاند؟
به كدامين دليل عقلاني، زندگي كردن جرأت و جسارت بيشتري از مرگ ميخواهد؟! چرا نبايد گفت تمام كساني كه بهسان زالو زندگي ميكنند و به اين دنيا چسبيده اند؛ جرأت و جسارت مواجهه با مرگ را ندارند...؟
حال از شما ميپرسم كه كدام جرأت بيشتري ميخواهد:
- جرأت و جسارت زندگي كردن و يا جرأت و جسارت مواجهه با مرگ؟!
*****************
critical point: حالتي كه ماده در آن Goh Gije ميگيرد!خواهشاً براي من خزعبلات نبافيد كه: بسته به فلسفهاي كه انسان در زندگي برميگزيند پاسخهاي متعددي به اين پرسش ميتوان داد. نظر خودتان را بگوييد!
مطبوع بودن...
به شدت از مصلحت اندیشی و نیاز جامعه معاصر که «خوشایند بودن در همه حال» است متنفّرم...
فقه اسلامي...
در قرآن كريم «ايمان» و «عملِ صالح» شرط رستگاري دانسته شده است و مؤمنان يهودي و مسيحي و صائبي كه عملشان صالح است در زمره رستگاران برشمرده شدهاند؛ در حاليكه بدون شك آنان به فقه اسلامي پايبند نبوده و نيستند....
" إن الذين آمنوا و الذين هادوا و النصاري و الصابيين من آمن بالله و اليوم الآخر و عمل صالحاً فلهم أجرهم عند ربهم و لا خوف عليهم و لا يحزنون " بقره-62
دين و اخلاق (۱)
دين و اخلاق و ارتباط اين دو مقوله با يكديگر، به سان خيلِ عظيمِ آشفته مسائلي كه ذهنمان را معطوف و مشغول به خود نموده؛ برايم جالب و محل تأمل بوده است.
عمري اگر باشد و نيز به وسع طاقت بشري اين حقير و معلومات و اندوختههاي اندك و قليلم، كند و كاوي در اين مهمّ خواهم نمود. باشد تا با ياري شما ارباب معرفت اندكي پرسشها و شايد پاسخها را تنقيح نموده و شفافتر سازيم.
براي آغاز از اين سوال شروع كنيم:
آيا خداوند موجودي اخلاقي است يا فرااخلاقي؟ بدين معني كه:
۱- آيا خداوند داراي اوصاف و فضايل اخلاقي هست يا خير؟
۲- آيا اراده و فعل باري تعالي، تابع ارزشها و بايدهاي اخلاقي است؛ يا برعكس اين ارزشها و بايدها و نبايدهاي اخلاقياند كه تابع فعل و اراده وي هستند؟!
و اينكه رابطهي باريتعالي و اخلاق (به معناي اعمّ آن) چگونه است:
۱- اخلاقي بودن خداوند
۲- فرااخلاقي بودن وي
۳- خودكامه بودن
۴- مصلحتانديش بودن
دمی چند با عبید زاکانی، از رساله دل گشا...
*- مولانا شرفالدين دامغاني بر در مسجدي ميگذشت. خادم مسجد سگي را در مسجد ميزد. سگ فرياد ميكرد. مولانا در مسجد بگشاد. سگ بهدر جست. خادم با مولانا عتاب كرد. مولانا گفت: اي يار معذور دار كه سگ عقل ندارد. از بيعقلي در مسجد ميآيد. ما كه عقل داريم، ما را در مسجد ميبينيد؟!
*- واعظي بر منبر سخن ميگفت، كسي از مجلسيان سخت گريه ميكرد. واعظ گفت: اي مجلسيان صدق از اين مرد بياموزيد كه اينهمه به سوز گريه ميكند. مرد برخاست و گفت: مولانا، بزكي سرخ داشتم، ريشش به تو ميمانست كه سقط شد. هرگاه تو ريش ميجنباني مرا از آن بُزَك ياد ميآيد و گريه بر من غالب ميشود.
*- مردي روستايي ماده گاوي داشت و ماده خري با كرّه. گاو شير به كرّهخر ميداد و ايشانرا شير ديگر نبود و روستايي ملول شد. گفت: خدايا تو اين «كرهخر» را مرگي بده تا عيالان من شير گاو بخورند. روز ديگر در پايگاه رفت، گاو را ديد مرده. مَردَك را دود از سر بهدر رفت و گفت: خدايا من خر را گفتم، آخر تو گاو را از خر باز نميشناسي؟!
تکلمهاي بر نقد اين حقير از دكتر سروش...
برخي كامنتها و نظرات ارباب رأي و نظر مرا بر آن داشت تا تكلمهاي بر آن نقدها بيافزايم.
۱- بحث خوبي در بلاگ يكي از دوستان صورت گرفت (اينجا) كه به ايضاح و تنقيح موضوع در خاطر آن بزرگواران، ياري رساند و نظرگاههاي جديدي را نيز براي اين حقير گشود.
۲- تراژدي عزيز در پيامي خصوصي برايم، فرمودند: "نقد تو به قولِ سروش دباغ صدق معرفتي داره؛ ولي توجيه معرفتي خير!"
برو كتابها و كارهاي داوري اردكانيرو نقد كن...!
و واقعيت آنكه (البته به خودش هم گفتم) به قول مرتضي مرديها، اين كارها اصلا ارزش پرداختن و نقد ندارند و به قول خودم: واقعا انديشههاي اين افراد چنگي به دل نميزند و شوري نميافكند؛ آنچنان كه نكتههاي معرفتيِ پنهان از نظر در كارهاي دكتر سروش، تو را به مواجهه با خود ترغيب ميكنند...
باري به هر حال، آنچنان تند و تلخ تاختن به اين افراد به سان مرديهاي عزيز؛ نه در خور ماست و در هر صورت، و با وجودِ گاه بيميلي، به نقد آثارِ انديشمنداني چنين نيز ميبايد پرداخت...
۳- عزيز ديگري هم از منظري متفاوت فرموده بودند: "نقدهایی که بر سروش نوشته بودی این قدر ریزبینانه و جالب بود که یک لحظه به نظرم رسید چقدر بیخود و بی جهت این آدم بزرگ شده است"
فرصت نشد به اين دوست بزرگوار متذكر شوم كه: دكتر سروش بزرگ است و اعتبار و وجههاش را نيز از ما كسب نكرده كه حال با چند نقد هر چند بر حق، بخواهيم در وجاهت و بزرگي و سترگي انديشههايش شك كنيم. و اين عين نمك خوردن و نمكدان شكستن است كه به ناگه در ميانه ي راه فراموش كنيم در كجاييم و چه ميكنيم و با چه هدفي آغاز كردهايم اين طريق پرمشقّت و دشوار را. و اين نكات ظريف، شايد براي ماندگار شدن در ذهن خودم نيز بود كه به عرصه نگاشتهها قدم گذاشتند و متولد شدند...!


